ضرب المثل های معروف

نابرده رنج گنج میسر نمی شود
No pain, no gain

نوش دارو پس از مرگ سهراب !
After death, the doctor

خواستن توانستن است
Where there is awill there is way

قلم در کف دشمن است
He isn't so black as he's painted

رو که نیست سنگ پای قزوین است
Beggar's bags are bottomless

به دشت آهوی ناگرفته مبخش
Catch the bear before you sell his skin

آرامش قبل از طوفان
After storm cames calms

پا توی یک کفش کردن
Harp on one string

آبشان تو یک جوی نمیرود
They will never go in double harness

میانه روی بهترین کارهاست
Neither extreme is good

پایت را به اندازه گلیمت دراز کن
Cut your coat according to your cloth

هرکه بامش بیش برفش بیشتر
A great ship must have deep water

در را قفل کن همسایه ات را دزد نکن
Better a lock than doubt

چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
Speak when you are spoken to

نظافت قسمتی از ایمان است
Cleanliness is next to godliness

بهار در گلستان  ادب فارسی

بهار در ادب فارسی

http://www.pezeshk.us

علی سهامی مدرس دانشگاه آزاد

در میان بسیاری از ملل ، جشن های بهاری با مراسم و پیرایه های بسیار رواج داشته ، اما هیچگاه در جه‌و اعتبار و کلیت آن که یکی از نشانه های بارز ملیت و قومیت باشد ، همانند نوروز ایرانی نبوده‌است . نوروز کهن ترین جشن ملی ما ایرانیان در آغاز سال همراه با اعتدال ربیعی و آغاز بهار ، یا رستاخیز و تجدید زندگی طبیعت و به مفهوم ویژه‌ای با اساطیر همراه است . در ادبیات فارسی جشن نوروز را مانند بسیاری از آیین ها ، رسم ها و فرهنگ ها به نخستین پادشاهان نسبت می دهند . شاعران و نویسندگان قرون اولیه ‌ی اسلامی ، چون فردوسی ، منوچهری ، عنصری ، نظامی ، بیرونی ، طبری ، مسعودی ، مسکویه ، گردیزی و بسیاری دیگر که منبع تاریحی و اسطوره‌ای انان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند . فردوسی در داستان جمشید چنین می سراید :
به فر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون بر افراشتی
چو حورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت اوی
شگفتی فرو مانده از بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خوتاندند
سر سال نو هرمز فرودین
برآسود از رنج تن ،‌دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند (۱)
محمد بن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته :‌
»جمشید علما را فرمود : که آن روز که من بنشستم به مظالم ، شما نزد من باشید تا هر چه در ژاو داد و عدل بلشد ، بنمایید تا من آن کنم . و آن روز به مظالم نشست روز هرمز بود از ماه فرودین . پس آن روز رسم کردند« (۲) ابوریحان بیرونی پرواز کردن جمشید را آغاز نوروز می داند :
» چون جمشید برای خود گردونه ساخت ، در این روز بر آن سوار شد و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیدن این امر در شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز ، در تاب می نشینند و تاب می خورند . «( ۳) خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل ، ‌نوروز را جشن گرفت :
» سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود ، یکی آن که هر سیصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبانروز به اول دقیقه‌ی حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود ، بدین دقیقه نتواند از آمدن ، چه هر سال از مدت همی کم شود : .و چون جمشید آن روز دریافت {آن را } نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند .« (۴) و سر انجام نظامی نیز در شرفنامه اشاراتی بسیار قابل اعتنا به پیشینه های بسیار کهن روزگار مراسم سور و جشن و شادی در جشن های سده و نوروز کرده است که نکاتی را درباره مراسم سماع و شوریدگی و آیین مستی و نوشانوشی بویژه توسط دوشیزگان در جشنهای سده و نوروز جهت همسریابی می توان دریافت :
…سکندر چو کرد آن بنا ها خراب
روان کرد گنجی چو دریای آب
بر آتشگهی چون گذر داشتی
بنا کندی ، آن گنج برداشتی
دگر عادت آن بود کاتش پرست
همه ساله با نوعروسان نشست
به نوروز جمشید و جشن سده
که نو گشتی آیین آتشکده
ز هر سو عروسان نادیده شوی
ز خانه برون تاختندی به کوی
رخ آراسته دستها پر نگار
به شادی دویدندی از هر کنار
مغانه می لعل بر داشته
به یاد مغان گردن افراشته
ز برزین دهقان و افسون زند
برآورده دودی به چرخ بلند
همه کارشان شوخی و دلبری
گه افسانه گویی گه افسونگری
جز افسونگری چراغی نیفروختند
جز افسانه چیزی نیاموختند
فرو هشته گیسو شکن در شکن
یکی پای کوب و یکی دست زن
چو سرو سهی دسته گل به دست
سهی سرو زیبا بود گل پرست
سر سال کز گنبد تیز رو
شمار جهان را شدی روز نو
یکی روزشان بود از کوی و کاخ
که کام دل خویش ،‌میدان فراخ
جدا هر یکی بزمی آراستی
و زان جا بسی فتنه برخاستی ….. (۵)

——–
پانویس ها :
۱ – نامه‌ی باستان ، ویرایش و گزارش شاهنامه فردوسی ، میر جلال الدین کزازی ، انتشارات سمت ، ۱۳۷۹، ج ۱ ص ۳۳
۲ – تاریخ طبری ، تالیف محمد بن جریر طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، نشر اساطیر ، ۱۳۵۲، ج ۱ ص ۲۱
۳ – آثار الباقیه ، ابوریحان بیرونی ، ترجمه اکبر دانا سرشت ، انتشارات امیر کبیر ،‌چاپ سوم ۱۳۶۳ ،‌ص ۳۲۷
۴ – نوروز نامه ،منسوب به خیام نیشابوری ، به کوشش علی حصوری ، نشر طهوری ، ۱۳۵۷ ص ۱۴ ز
۵- کلیات حکیم نظامی کنجوی تصحیح وحید دستگردی ، انتشارات علمی ، تهران ، ۱۳۶۳ شرفنامه ، ص ۲۳۹

زندگی

گاه یك سنجاقك به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی.. لب حوض
تا بیاید از راه.. از خم پیچك نیلوفرها..
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم
تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود
تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم
چونک خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام
عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم
وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حمل
جوش کند خون دلم آب شود برف تنم
ای مه تابان شده ای از چه گدازان شده ای
گفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم
عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردم
تیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم
گر چه در این شور و شرم غرقه بحر شکرم
گر چه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم
یار وصالی بده ام جفت جمالی بده ام
فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم
تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطن
باشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم
دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کشش
آب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم
همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدم
هدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم
الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشی
در دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم
بر بر او بربزنم گر چه برابر نزنم
شیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم
پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده است
من چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم
صیقل هر آینه ام رستم هر میمنه ام
قوت هر گرسنه ام انجم هر انجمنم
معنی هر قد و خدم سایه لطف احدم
کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم
آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بود
چونک نکوروی بود باشد خوب ختنم
گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوری
سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم
وقت شد ای شاه شهان سرور خوبان جهان
که به کرم شرح کنی آنک نگوید دهنم

مولانا جلال الدین محمد بلخی

فردوسی وایران

حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی طوسی خداوندگار فرهنگ و ادب ایران زمین

فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد ایران زمین و بزرگترین حماسه سرای جهان ,اهمیت فردوسی در آن است چه با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلكه كل فرهنگ و تاریخ و در یك سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید فردوسی بزرگ گوشه و کنار شاهنامه سترگ اش برای زنده کردن فرهنگ آریایی و زرتشت چنین نوشته است :

شود مردمی کیش و آئین ما                       نگیرد خرد خرده بر دین ما

بیاریم آن آب رفته به جوی                         مگر زان بیابیم باز آبروی

شاهنامه آموزنده ترین کتاب ادبی و فرهنگی جهان

فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد ایران زمین و بزرگترین حماسه سرای جهان است. اهمیت فردوسی در آن است چه با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلكه كل فرهنگ و تاریخ و در یك سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برآنچه كه میكرد و برعظمت آن ، آگاه بود و می دانست كه با زنده نگه داشتن زبان ویژه یك ملت ، در واقع آن ملت را زندگی و جاودانگی بخشیده است . شاهنامه متعلق به همه اقوام ایرانی از کرد تا آذری و لر و بلوچ و خراسانی و گیلکی است و همه در این کتاب اقوام آریایی ایران نامیده شده اند . یونسکو شاهنامه فردوسی را یکی از 3 اثر برجسته جهان معرفی نمود . به راستی هیچ ملتی به جز ایرانیان این موهبت بزرگ را نداشته اند که این کتاب جهانی - انسان ساز - فرهنگ پرور که کل تاریخ و فرهنگ نیاکانشان را گردآوری کرده باشد را داشته باشند . 

 هر ایرانی که شاهنامه را با عمق وجودش درک کند هرگز از راه درستی و انسانیت خارج نمی شود  و به اوج پیشرفت و دانش و کمال خواهد رسید . یکی از مشکل ما ایرانیان امروز این است که با هویت خود بیگانه هستیم . شاهنامه به هیچ وجه یک کتاب داستانی و جنگی نمی باشد بلکه باشکوه ترین نظم آموزنده و ادبی - تاریخی جهان است که تمامی نوشتار آن آموزنده و درس زندگی و انسانیت است  . نادر شاه بزرگ نیز پس از نجات ایران زمین از دست شورشیان کشورهای اطراف چنین گفت : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . فردوسی در گوشه و کنار شاهنامه اینچنین به آیندگان سفارش می کند :

چنین است رسم سرای سپنج                              نمانی درو جاودانه مرنج

نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ                                        نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ

اگر شاه باشی و گر زرتشت                                 نهالی ز خاکست و بالین ز خشت

چنان دان که گیتی ترا دشمن است                          زمین بستر و گور پیراهن است

اگر چرخ گردان کشد زین تو                                  سرانجام خشت است بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند                               پس ایمن مشو از سپهر بلند

تو بیجان شوی او بماند دراز                      حدیثی دراز است چندین مناز

اوج ایران دوستی فردوسی بزرگ به وضوح دیده می شود . او به راستی ایران را پس از دو قرن دهشتناک حمله بادیه نشیان عرب رهایی بخشید :

سیاوش منم نه از پریزادگان                  از ایرانم از شهر آزادگان

 که ایران بهشت است یا بوستان                  همی بوی مشک آید از بوستان

 سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد                  ز خرداد روشن روان تو باد

 ندانی که ایران نشست من است             جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس              ندادند شیر ژیان را به کس

 همه یکدلانند و یزدان شناس                به نیکی ندارند از بد هراس

   دریغ است که ایران ویران شود              کنام شیران و پلنگان شود

 همه جای جنگی سواران بدی              نشستن گه شهریاران بدی

 چو ایران نباشد تن من مباد                 بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم             جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

 ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                     زن و کودک وخرد و فرزند خویش

 همه سر به تن کشتن دهیم               از آن به که کشور به دشمن دهیم


فردوسی در سال 329 هجری برابر با 940 میلادی در روستای باژ از توابع طوس در خانواده ای از طبقه دهقانان دیده به جهان گشود و در جوانی شروع به نظم برخی از داستانهای قهرمانی كرد. در سال 370 هجری برابر با 980 میلادی زیر دید تیز و مستقیم جاسوس های بغداد و غزنین ، تنظیم شاهنامه را آغاز می كند و به تجزیه و تحلیل نیروهای سیاسی بغداد و عناصر ترك داخلی آنها می پردازد. فردوسی ضمن بیان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنین ، بلكه با عناصر داخلی آنها نیز می ستیزد و در واقع ، طرح تئوری نظام جانشین عرب و ترك را می ریزد حداقل آرزوی او این بود كه تركیبی از اقتدار ساسانیان و ویژگیهای مثبت سامانیان را در ایران ببیند. چهار عنصر اساسی برای فردوسی ارزشهای بنیادی و اصلی به شمار می آید و او شاهنامه خود را در مربعی قرار داده كه هر ضلع آن بیانگر یكی از این چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: ملیت ایرانی ، خردمندی ، عدالت و دین ورزی او هر موضوع و هر حكایتی را برپایه این چهار عنصر تقسیم می كند. علاوه بر این ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگی ما ایرانیان است كه می كوشد تا به تاخت و تاز ترك های متجاوز و امویان و عباسیان ستمگر پاسخ دهد او ایرانی را معادل آزاده می داند و از ایرانیان با تعبیر آزادگان یاد می كند؛ بدان سبب كه پاسخی به ستمهای امویان و عباسیان نیز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازی ، ایرانیان ، موالی خوانده می شدند و با آنان همانند انسان های درجه دوم رفتار می شد بنابراین شاهنامه از این منظر، بیش از آن كه بیان اندیشه ها و نیات یك فرد باشد، ارتقای نگرشی ملی و انسانی و یا تعالی بخشیدن نوعی جهانبینی است.

سی سال بعد یعنی در سال 400 هجری برابر با 1010 میلادی پس از پایان خلق شاهنامه این اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوی نشان داده می شود. به علت های گوناگون كه مهمترینشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حكومتی با فردوسی باعث برگشتن فردوسی به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسی در سال 411 هجری برابر با 1020 میلادی در زادگاه خود بدرود حیات گفت ولی یاد و خاطره اش برای همه دوران در قلب ایرانیان جاودان مانده است.

زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداریم ، تقریبا چیزی از شخصیت ، عقاید، خاطرات و افكار نظام یافته ما باقی نخواهد ماند بدون زبان ، موجودیت انسان هم به پایان می رسد زبان ، ذخیره نمادین اندیشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداری ها، افكار قالبی و انگیزه هایی است كه در سوق دادن و تجلی هویت فرهنگی انسانها نقش اساسی دارد.همگان بر این باورند كه واژه ها در كارگاه اندیشه و جهان بینی اندیشمندان و روشنفكران هر دوره در هم می آمیزند تا زایش مفاهیم عمیق انسانی تا ابد تداوم یابد. با وجود این ، در یك داوری دقیق ، تمایزات غیرقابل كتمان و قوت كلام سخنسرای نام آور ایرانی حكیم ابوالقاسم فردوسی با همتایان همعصر خود آشكارا به چشم می خورد زبان و كلمات برآمده از ذهن فرانگر و تیزبین او، در محدودیت قالبهای شعری ، تن به اسارت نمی سپارد و ناگزیر به گونه شگفت آوری زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسی به علت ضرورت زمانی و جو اختناق حاكم در زمان خود، بالاجبار برای بیان مسائل روز: زبانی كنایه و اسطوره ای انتخاب كرده است ؛ در حالی كه محتوای مورد بحث او مسائل جاری زمان است بدین اعتبار، فردوسی از معدود افرادی است كه توان به تصویر كشیدن جنایات قدرت سیاسی زمان خویش را داشته است پایان سخن آن كه انگیزه فردوسی از آفریدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی خلفای عباسی و سلطه امیران ترك بود .

شادروان ملک الشعرای بهار می فرماید :

آنچه كورش كرد و دارا وانچه زرتشت مهین                        زنده گشت از همت فردوسی سحـر آفرین
نام ایــــران رفته بــود از یـاد تا تـازی و تـرك                         تركــتــازی را بــرون راندند لاشـــه از كـمین
ای مبـــارك اوستـــاد‚ ای شاعـــر والا نژاد                              ای سخنهایت بســوی راستی حبلی متین
با تـــو بد كـــردند و قــدر خدمتت نشناختند                         آزمـــنـــدان بــخیـــل و تاجـــداران ضـنــیــن

انوری در ستایش از فردوسی بزرگ می فرماید :

آفرین بـر روان فــــردوسی                                   آن همایـون همای ِ فـرخنده

او نه استاد بود و ما شاگِرد                               او خــداونــد بود و مـا  بنده

زندگی نامه حکیم ابوالقاسم فردوسی

  حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به ایران و تمدن کهن ایرانی بود که او را به فکر به نظم در آوردن متون باستانی و دینی ایرانیان به صورت شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن نسکهای پهلوی و اوستایی و کتیبه های کهن ایرانی آنها را به صورت داستانهای شیرین و آموزنده شاهنامه در آورد و نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

او خود می گوبد:

بسی رنج بردم بدین سال سی                     عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند                        که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب                          ز باران و از تابش آفتاب

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند                             چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی                         به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال                        پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.

عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.

به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست". گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

 

آرامگاه باشکوه حکیم فرزانه فردوسی در هزارمین سال ولادت وی به فرمان رضا شاه پهلوی پس از دعوت از بزرگ ترین خاورشناسان - شاهنامه شناسان و ایران شناسان جهان در داخل باغ خود فردوسی بنا گشت . برای ساخت این مجموعه زیبا از بزرگ ترین معاران ایران بهره برده شد . سرستونهای شهر پارسه ( تخت جمشید ) و نشان ملی فروهر زرتشت نیز از مهم ترین آثار این آرامگاه است . داخل آن نیز با صحنه های سنگ تراشی شده از نبردهای ایرانیان مزین شده است .

در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند. اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند. از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد. شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است. فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

ویژگیهای هنری شاهنامه

"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.

گرت زین بد آید، گناه من است                             چنین است و آیین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم                            چنان دان که خاک پی حیدرم

فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، فرهنگ ایران را به بهترین روش ممکن از یورش اعراب بایده نشین رهایی بخشید . اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است. شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است. فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد. در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد. زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.

حکیم فردوسی خود توصیه می کند که تو هرگز این نوشتار من را دورغ مدان زیرا او می دانست که تمامی نوشتارش برگفته شده از متون کهن پهلوی ساسانی و اوستایی باستانی است :

تو این را دوغ و فسانه مدان           به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد                 دگر بر ره رمز معنی برد

شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند. تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد. زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند. برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است. پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند. شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است. آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند. قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد. اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند. نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.

 

 تصویرسازی

تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.

تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.

چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:

چو خورشید از چرخ گردنده سر                  برآورد بر سان زرین سپر

***

پدید آمد آن خنجر تابناک                       به کردار یاقوت شد روی خاک

***

چو زرین سپر برگرفت آفتاب                       سرجنگجویان برآمد ز خواب

و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:

چو خورشید تابنده شد ناپدید                شب تیره بر چرخ لشگر کشید

موسیقی

موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.

علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.

اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس                 هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ                     همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش                    ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد                      ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید                   بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر                         ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر                      همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب                  سوی غرق دارند گفتی شتاب

 

منبع داستانهای شاهنامه

نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.  این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید. اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است. علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد. پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد. دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت. او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد. دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد. دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود. فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد. از این رو می توان بخش نخست شاهنامه را از دقیقی دانست ولی ادامه و بخش بسیاری دیگر از شاهنامه را فردوسی از متون خدای نام ساسانی و نبشته های پهلوی و اوستایی گردآوری نموده است . بخش های اصلی شاهنامه موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری

این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.

در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند)

در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.

دوره پهلوانی

دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.

پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.

سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.

مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی

این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.

در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.

پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد. فردوسی از یورش سپاه تازی به ایران ناخشنود است و به سختی از آن خرده می گیرد و ملت عرب را که به بهانه گسترش اسلام شهرها و روستاها را یکی پس از دیگری ویران میکردند را به باد انتقاد می گیرد . بسیاری از تاریخ نگاران نبشته اند که پیکر پاک فردوسی بزرگ توسط مسلمانان به خاک سپرده نشده است زیرا آنها وی را غیر مسلمان می دانسته اند . به همین جهت وی در خانه و باغ خود و نه در گورستان مسلمان خاک شد . او در نکوهش اعراب بدوی چنین سروده است :

ز شیر شتر خوردن و سوسمار                    عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت کیانی کند آروز                         تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

یورش سپاه اعراب و نژاد اصلی این قوم از دید فردوسی :

                چنین است پرگار چرخ بلند                       که آید بر این پادشاهی گزند ( ساسانی )

از این مار خوار اهرمن چهرگان ( اعراب )              زدانایی و شرم بی بهرگان 

نه گنج و نه نام و نه تخت و نه نژاد              همی داد خواهند گیتی به باد


تاسف از سرنگونی شاهنشاهی کهن و باستانی ساسانی :

به  ایرانیان  زار  و  گریان  شدم          ز ساسانیان نیز   بریان   شدم

دریغ آن سروتاج وآن تخت و داد          دریغ آن بزرگی و  فر و  نژاد

کزین پس شکست آید  از  تازیان          ستاره نگردد   مگر بر   زیان

برین   سالیان  چار صد   بگذرد          کزین تخمه گیتی  کسی  نسپرد

 

ایرانیان تلاشهای بسیاری برای حفظ یزدگرد سوم را انجام گرفت ولی شوربختانه موفق نشدند :

که من  با  سپاهی  بسختی  درم           به رنج و غم و شوربختی درم

چو گیتی شود تنگ  بر  شهریار          تو گنج و تن وجان گرامی مدار

کز این تخمه ی  نامدار  ارجمند          نماندست   جز   شهر یا ر   بلند

بکوشش مکن هیچ  سستی  بکار         که چون  او  نباشد  دگر شهریار

ز ساسانیان یادگار اوست و بس          کزین پس نبینند ازین تخمه کس

دریغ آن سر و تاج وآن مهرو داد         که خواهد شدن تخم  شاهی  بباد

 

چون تخت شاهنشاهی ایران که مرکز تمدن و هنر آسیایی بوده است با منبر اعراب بادیه نشین یکی می شود عاقبت کار ملت ایران تیره و تار خواهد شد :

چو  با  تخت  منبر  برابر  شود         همه نام "بوبکر"  و  "عمٌر"   شود

تبه  گردد  این  رنجهای  دراز          شود    ناسزا   شاه  گردن   فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر         ز اختر  همه  تازیان  راست  بهر

برنجد یکی  دیگری  برخورد          به داد و  به  بخشش  کسی  ننگرد

ز پیمان بگردند و  از  راستی          گرامی   شود   کژی    و   کاستی

پیاده     شود  مردم  جنگجوی          سوار آنکه  لاف  آرد  و  گفتگوی

رباید همی این از آن آن  ازین           ز  نفرین     ندانند     باز    آفرین

نهانی   بتر   زآشکارا     شود            دل  شاهشان    سنگ  خارا  شود

بداندیش گردد  پدر   بر    پسر           پسر بر  پدر    همچنین   چاره گر

شود بنده ی   بی هنر   شهریار            نژاد    و   بزرگی   نیاید   به کار

به گیتی   نماند  کسی  را  وفا             روان  و   زبانها   شود   پر   جفا

ازایران واز ترک و از تازیان             نژادی    پدید    آید    اندر   میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود          سخن ها  به  کردار    بازی   بود

همه  گنجها  زیر    دامن   نهند              بمیرند و کوشش  به  دشمن  دهند

چنان فاش گردد غم ورنج و شور     که رامش   به  هنگام  بهرام  گور

نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام      همه  چاره  و  تنبل   و ساز دام

زیان کسان از پی سود  خویش         بجویند  و دین   اندر  آرند   پیش

 

فردوسی بزرگ گوشه و کنار شاهنامه سترگ اش برای زنده کردن فرهنگ آریایی و زرتشت چنین نوشته است :

شود مردمی کیش و آئین ما                       نگیرد خرد خرده بر دین ما

بیاریم آن آب رفته به جوی                         مگر زان بیابیم باز آبروی

 

اندیشه فردوسی اندیشه زرتشت بزرگوار ( کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک ) است :

بی آزاری و جام می برگزین                           که گوید که نفرین به از آفرین ؟

بخور آنچه داری و اندوه مخور                         که گیتی سپنج است و ما برگذر

میازار کس را از بهر درم                               مکن تا توانی به کس ستم

ز چیز کسان دور کنید دست                              بی آزار باشید و یزدان پرست

مجویید آزار همسایگان                              بویژه بزرگان و پرمایه گان

به پاکی گرائید و نیکی کنید                                 دل و پشت خواهندگان را مشکنید

ز گیتی دو چیز است جاوید و بس                        دگر هر چه باشد نماند به کس

سخن نغز و کردار نیک                                      بماند چنان تا جهان است یک

ز خورشید و ز آب و از باد و خاک                              نگردد تبه نام و گفتار پاک

ایوان مدائن را آیینه ٔ عبرت دان

قصیدۀ مدائن خاقانی

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینه ٔ عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل بمدائن کن
وز دیده دوم دجله برخاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله ٔ خون گوئی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده
گر چه لب دریا هست از دجله زکاة استان
گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
تا سلسله ٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله ، چون سلسله شدپیچان
گه گه بزبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که بگوش دل پاسخ شنوی زایوان
دندانه ٔ هر قصری پندی دهدت نونو
پند سر دندانه بشنو زبن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماییم بدرد سر
از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل ، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم ، این رفت ستم برما
بر قصر ستمکاران گوئی چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
بر دیده ٔ من خندی کاینجا ز چه می گرید
گریند برآن دیده کاینجا نشود گریان
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نی حجره ٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این هست همان درگه کو راز شهان بودی
دیلم ملک بابل ، هندو شه ترکستان
پندار همان عهد است از دیده ٔ فکرت بین
در سلسله ٔ درگه ، در کوکبه ٔمیدان
از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
ای بس شه پیل افکن کافکنده بشه پیلی
شطرنجی تقدیرش درماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا
صد پند نوشت اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر یومی زرین تره آوردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد زان گم شده کمتر گوی
زرین تره کو برخوان ؟ رو کم ترکوا برخوان
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک
زیشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک ، آری
دشوار بود زادن ، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
زآب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد زایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپیدابرو وین مام سیه پستان
خاقانی از این درگه دریوزه ٔ عبرت کن
تا از در تو زآن پس در یوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان
هر کس برد از مکه سبحه ز گل حمزه
پس تو زمدائن بر تسبیح گل سلمان
این بحر بصیرت بین بی شربت از او مگذر
کز شطچنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که زره آیند آرند ره آوردی
این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوه مسیحا دل ، دیوانه ٔ عاقل جان

ادامه نوشته

چکامه وطن.


به خشنودی اهورامزدا


 


چکامه وطن


 


 


شبی دل بود و دلدار خردمند


دل از دیدارِ دلبر شاد و خرسند


 


که با بانگ « بَنان » و نام «  ایـران »


دو چشمم شد زشور عشق، « گریان »


 


چو دلبر شور و اشک شوق را دید


به شیرینی، زمن مستانه پرسید


 


بگو جانا که مفهوم « وطـن » چیست؟


که بی مهرش، دلی گر هست، دل نیست!


 


به زیر « پـرچـم ایـران » نشستیم


و در را جز به روی « عشق » بستیم


 


به یُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتیم


و در وصف « وطـن » این گونه گفتیم!


 


وطـن، یعنی درختی ریشه در خاک


اصـیل و سـالم و پـر بـهره و پـاک


 


وطـن، خـاکـی سـراسـر افـتـخار است


که از «جمشید» و از «کِی» یادگار است


 


وطـن، یعنی نـژاد « آریـایـی »


نـجـابت، مـهـرورزی، بـاصفایی


 


وطـن، یعنی سرودِ رقص و آتش


به استقبال« نـوروزِ » فـره وش


 


وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاوید


کـه دل را می بـرد تـا اوج خـورشـیـد


 


وطـن، یعنی « اوسـتـا » خواندن دل


بـه آیـیـن « اهــورا » مـانـدن دل...


 


وطـن، شوش و چغازنبیل و کارون


ارس، زاینده رود و موج جیحون


 


وطـن، تیر و کمان « آرش » ماست


« سـیـاوش »های غرق آتش ماست


 


وطـن، « فردوسی » و « شهنامه »ی اوست


کـه ایـران زنـده از هنـگـامـه ی اوسـت


 


وطـن، آوای « رخش » و بانگ « شبدیز »


خروش « رسـتـم » و گلبانگ « پـرویـز »


 


وطـن، چنگ است بر چنگ نکیسا


سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا


 


وطـن، نقش و نگار« تخت جمشید »


شـکـوه روزگـار « تخت جمشید »


 


وطـن، منشور آزادی « کـورش »


شکوه جوشش خون « سـیـاوش »


 


وطـن، خرم زدین « بـابـک » پاک


که رنگین شد زخونش چهره ی خاک


 


وطـن، « یعقوب لیث » آرَد پدیدار


و یا « نـادر » شَـه پـیـروز افـشـار


 


وطـن، را لاله های سرنگون است


زِیاد « آریوبرزن » غرق خون است


 


به یک روزش طلوع « مازیار » است


دگر روزش « ابو مسلم » به کار است


 


وطـن، یعنی دو دست پینه بسته


به پـای دار قالی ها نـشـسـتـه


 


وطـن، یعنی هنر، یعنی ظرافت


نـقـوش فـرش، در اوج لطافت


 


وطـن، یعنی تفنگ « بختیاری »


غـرور مـلـی و دشمن شـکاری


 


وطـن، یعنی « بلوچ » با صلابت


دلـی عـاشـق، نگـاهی با مـهـابـت


 


وطـن، یعنی خروش « شروه خوانی »


زخـاک پـاک « مـیـهـن » دیـده بـانی


 


وطـن، یعنی بلندای « دماوند »


زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند


 


وطـن، یعنی « سهند » سرفرازی


چنان « ستارخان »اش پاکبازی


 


وطـن، یعنی سخن، یعنی خراسان


سـرای جاودان عشق و عرفان


 


وطـن، گل واژه های شعر « خیام »


پیام پر فروغ « پـیـر بـسـطـام »


 


وطـن، یعنی « کمال الملک » و « عطار »


یـکـی نـقـاش و آن یـک مـحو دیـدار!


 


 


در این میهن دو سیمرغ است در سیر


یکی « شهنامه » دیگر، « منطق الطیر »


 


یکی من را زِ هَر، من، می رهاند


یکی دل را به دلـبر می رسـاند


 


وطـن، خون دل « عین القضات » است


نیایش نامه ی « پـیـر هـرات » است


 


خراسان است و نسل سربداران


زجان بگذشتگان در راه ایران


 


وطـن، یعنی « شفا »، « قانون »، « اشارات »


خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات


 


« نظامی » خوش سرود آن پیر کامل


« زمـین باشد تن و ایـرانِ ما دل »


 


وطـن، آوای جان شاعر ماست


صدای تار « باباطاهر » ماست


 


اگر چه قلب طـاهـر را شکستند


و دستش را به مکر و حیله بستند


 


ولی ماییم و شعر سبز دلدار


دو بیت طاهر و هیهات بسیار


 


وطـن، یعنی « تو » و گنجینه راز


تَـفَاُل از « لـسـان الغیب شیراز »


 


وطـن، دارد سرود « مثنوی » را


زلال عـشـق پـاک مـعـنـوی را


 


تو دانی « مولوی » از عشق لبریز


نشد جز با نگاه « شمس تبریز »


 


مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است


همان نقشی که در « نقش جهان » است


 


وطـن، یعنی سـرود مـهـربانی


وطـن، یعنی « درفش کاویانی »


 


زعطر خاک میهن گر شوی مست


« کویر لوت » ایران هم عزیز است


 


وطـن، « دارالفنون »، « میرزاتقی خان »


شـهـیـد سـرفـراز « فـیـن کـاشـان »


 


وطـن، یعنی « بهارستان »، « مصدق »


حـضـوری بی ریا چـون صبح صـادق


 


زخاک پاک ما « پـروین » بخیزد


« بهار »، آن یار مهر آیین، بخیزد


 


که از جان ناله با مرغ سحر کرد


دل شـوریـده را زیـر وزبـر کرد


 


وطـن، یعنی صدای شعر « نیما »


طـنـیـن جـان فـزای مـوج دریا


 


وطـن، یعنی « خزر »، « صیاد »، « جنگل »


« خلیج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »


 


وطـن، یعنی « دیار عشق» و « امید »


دیار ماندگار « نـسـل خـورشـیـد »


 


کنون ای « هم وطن »، ای جان جانان


بیــا بـا مـا بـگـو « پـایـنـده ایـران »


 


                                چکامه از استاد بادکوبه ای

گفتار اشو زرتشت

و چه زیبا گفت زرتشت:

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار،

از تنفر متنفر باش،

به مهربانی مهر بورز،

با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش...

به میخانه امامی مست خفته است-عطار

به میخانه امامی مست خفته است-عطار

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خواب است
ورای مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

سوگنامه فردوسی درباره فرهنگ ایران

هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر / که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر

از این مار خوار اهریمن چهـــرگان / ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد / همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد

از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده / شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر

برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد / بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد

پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی / سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی

شود خار هر کـس که بد ارجــمند / فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند

کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر / نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر

ربــایــد هـمی این از آن آن از این / ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین

هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد / بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند

زیان کسان از پـــی سـود خویش / بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش

بــریــزند خــون از پــی خواســتــه / شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته

ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار / عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار

که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو / تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر / کــنام پـلــنگان و شــیــران شــمــر

پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا / که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه

نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند / هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند

نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین / چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین

دریغ است ایران که ویـــران شـــود / کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود

همه سربه سر تن به کشتن دهیم / از آن به که ایران به دشمن دهیم

چو ایـــران مبـــــاشد تــــن من مباد / در این مرز و بوم زنده یک تن مباد…

زبان نگاه

زبان نگاه (هوشنگ ابتهاج)
این شعرو خیلی دوست دارم  .واقعا بی نظیره


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

فردوسی و آتشکده

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار
همه دشمنان از تو پر بیم باد
دل بدسگالان به دو نیم باد
همه ساله بخت تو پیروز باد
شبان سیه بر تو نوروز باد
 
به دیبا بیاراست آتشکده
هم ایوان نوروز و کاخ سده
 
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود
 
مگر زو ببینی یکی نامدار
کجا نو کند نام اسفندیار
بیاراید این آتش زردهشت
بگیرد همان زند و استا بمشت
نگه دارد این فال جشن سده
همان فر نوروز و آتشکده
همان اورمزد و مه و روز مهر
بشوید به آب خرد جان و چهر
کند تازه آیین لهراسپی
بماند کیی دین گشتاسپی
مهان را به مه دارد و که به که
بود دین فروزنده و روزبه
 
 
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد
 
 
به دژخیم فرمود کو را ببر
کزین پس نبیند کلاه و کمر
بدو خانه زندان کن و بازگرد
نزیبد برو گاه و ننگ و نبرد
به ایوان همی بود خسته جگر
ندید اندران سال روی پدر
مگر مهر و نوروز و جشن سده
که او پیش رفتی میان رده
 
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور
برفتند یکسر به آتشکده
به ایوان نوروز و جشن سده
همی مشک بر آتش افشاندند
به بهرام بر آفرین خواندند
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور
 
چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده
بیامد سوی آذرآبادگان
خود و نامداران و آزادگان
پرستندگان پیش آذر شدند
همه موبدان دست بر سر شدند
پرستندگان را ببخشید چیز
وز آتشکده روی بنهاد تیز
 
 
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود
نهاد اندر آن مرز آتشکده
بزرگی بنوروز و جشن سده
مداین پی افگند جای کیان
پراگنده بسیار سود و زیان
از اهواز تا پارس یک شارستان
بکرد و برآورد بیمارستان
اران خواند آن شارستان را قباد
که تازی کنون نام حلوان نهاد
گشادند هر جای رودی ز آب
زمین شد پر از جای آرام و خواب
 فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
بیاورد زان پس صد و سی هزار
ز گنجی که بود از پدر یادگار
سه یک زان نخستین بدرویش داد
پرستندگان را درم بیش داد
سه یک دیگر از بهر آتشکده
همان بهر نوروز و جشن سده
فرستاد تا هیربد را دهند
که در پیش آتشکده برنهند
سیم بهره جایی که ویران بود
رباطی که اندر بیابان بود
 
 
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز
من از تخمهٔ نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم
به ایران بران رای بُد ساوه‌شاه
که نه تخت ماند نه مهر وکلاه
کند با زمین راست آتشکده
نه نوروز ماند نه جشن سده
همه بنده گشتند ایرانیان
برین بوم تا من ببستم میان
اگر با تو یک پشه کین آورد
ز تختت به روی زمین آورد
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود
نماندی برین بوم بر تار و پود
هم آتش به مردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
بیاید یکی موبدی با گروه
ز گاه شمیران و از را به کوه
به دیدار پیران و فرهنگیان
بزرگان که باشند زان انجمن
همانا بران راغ و کوه بلند
ز ترک و ز تازی نیاید گزند
بیارد نبشته بخواند به بانگ
به یک روی بر نام یزدان پاک
کزویست امید وزو ترس و باک
دگر پیکرش افسر و چهر ما
زمین بارور گشته از مهر ما
به نوروز و مهر آن هم آراستست
دو جشن بزرگست و با خواستست
درود جهان بر کم آزار مرد
کسی کو ز دیهیم ما یاد کرد

سخن عشق

شبی تازه تر کن

بیا با من شبی را تازه تر کن ... لباس کهنگی ها را به در کن
نباید با دلی غمسار گیری ... بیندیش و تنت را بال و پر کن
به سوی آسمان رو کام گیری ... بهی می نوش و آن را لاجور کن
کلاهی از بدی گر بر سرت هست ... بیا با من رها را تاج سر کن
هم اندیشت که بر تو غم بری بود ... برو از حال ما او با خبر کن
بگو اینجا همه خندان و خوش روی ... خدا را با سرایش فروهر کن

روهان

هفتاد دو ملت در شعر شاعران

حاصل نگاه حافظ و مولوی
وقتی همه حقیقت‌ها و معرفت‌ها در اختیار یک تن قرار گیرد و او مطلق‌ خیرها و مطلق‌ خوبی‌ها باشد بی‌شک دیگران که سهمی از حقیقت و دریافت آن ندارند یا کم دارند، نمی‌توانند داعیه راهبری انسان‌ و هدایت او را داشته باشند. وقتی کسی نتوانسته راه رسیدن به معشوق حقیقی را طی کند و به معشوق برسد صد البته نمی‌تواند از «پیر مغان» یا «پیر طریقت» یا «شمس‌ تبریزی» که همه این راه‌ها را رفته‌اند و به معشوق حقیقی واصل شده‌اند انتقادی کند. مگر می‌شود و امکان دارد کسانی که حقیقت و راه رسیدن به آن را درنیافته و انسان ناقص هستند کسی را که «فهم مطلق» و «خیر مطلق» است در موضع نقد قرار دهند و از او انتقاد کنند؟ محال است کسی که «خیر مطلق» و «فهم‌ مطلق» نیست دارای توان معرفتی برای نقد «خیر مطلق» و «فهم ‌مطلق» باشد. «ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد/ چراغ مرده کجا و شمع آفتاب کجا». در این فرآیند ابتدا همه، جز خود، اعم از عاقل، زاهد، صوفی، شافعی، ‌متشرع، مفتی، واعظ، مدرسه‌رو، محتسب و... نفی می‌شوند. (مولوی و به ویژه حافظ در این خصوص شعرهای بسیاری دارند که با مراجعه به غزل‌های آن دو به راحتی می‌توان به این نکته دست یافت.) حافظ به وضوح می‌گوید: «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند». خیام نیز شعرهایی با چنین مضمونی که هیچ فرد یا آیینی حقیقت را درنیافته است بسیار دارد اما تفاوت اساسی میان حافظ و خیام در آن است که از نظر حافظ اگر هفتاد و دو ملت حقیقت را نمی‌بینند پیر مغان آن را می‌بیند ولی خیام اصولاً معتقد است حقیقتی وجود ندارد که دیده شود و به دست‌ آید. مولوی در نفی مخالفان شمس (پیر خود) واضح‌تر سخن می‌گوید: «چو بنده شمس تبریزی نباشد/ تو او را آدمی مشمُر برون کن». بنابراین از نظر حافظ و مولوی هیچ‌کس قادر به تشخیص حقیقت نیست جز پیر مغان یا شمس تبریزی و بنابراین همه نفی می‌شوند جز آن دو و پیروان آنها. نتیجه چنین نگاهی به آنجا ختم می‌شود که همه آنهایی که قادر به درک نگاه و اندیشه «ما» نمی‌شوند دشمن و همسان شمع مرده شمرده شوند: «ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد/ چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا» «هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید/ نخست موعظه پیر صحبت این حرف است/ که از مصاحبت ناجنس احتراز کنید». این نوع برخورد با مخالفان نزد مولوی نیز به وفور یافت می‌شود: «هوای شمس تبریزی چو قدس است/ تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت». در ادامه این منطق است که شاعر می‌رسد به اینکه هر کس این بزرگی و عظمت را در شمس نبیند باید که سنگسارش کرد: «اینچنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک/ فخر جان‌ها شمس حق و دین تبریزست آن/ برنتابد جان آدم شرح اوصافش صریح/ آنچ می‌تابد ز اوصافش دلا مکنیست آن/ هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگرید/ سنگسارش کرد می‌باید که ارزانیست آن». اما خیام که از همان ابتدا در فلسفه و نگاه خود به جهان از آن «مطلق‌انگاری» دوری می‌جوید فلسفه‌اش به این ختم نمی‌شود. در نظر او هر کس برای خود نظری داشته و دارد و همگی هم «فسانه‌ای» گفته‌اند و در خاک شده‌اند. بر اساس بینش خیام از آنجا که حقیقتی وجود ندارد بنابراین هیچ فرد یا شخصی نه‌تنها «خیر مطلق‌» و «فهم مطلق» نیست بلکه بی‌تردید دارای اشتباه و نقص است و همین امر این شاعر را به این نتیجه می‌رساند که بگذار هر که می‌خواهد حرف خود را بزند و هر کس راه خود را برود و ما هم به دور از این «افسانه»‌گویی‌ها و بی‌توجه به همه قیل و قال‌ها راه خود را که خوش بودن است می‌رویم: «در پرده اسرار کسی را ره نیست/ زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست/ جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست/ می ‌خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست». و این همان چیزی است که انسان مورد نظر خیام را به جایی می‌رساند نه اطاعت و پیروی محض از پیر مغان و شمس و...«در دهر هر آن‌که نیم نانی دارد/ وز بهر نشست آشیانی دارد/ نه خادم کس بُود، نه مخدوم کسی/ گو «شاد بزی» که خوش جهانی دارد».
گرچه پیروی و اطاعتی که حافظ و مولوی از آن سخن به میان می‌آورند و نیز آزادگی‌ای که خیام به آن اشاره دارد به هیچ روی رنگ و ماهیت سیاسی ندارد اما در همین چارچوب نیز باید خیام از یک سو و حافظ و مولوی از سوی دیگر را در مقابل یکدیگر دانست.

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند


گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند



ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت


با من راه نشین باده مستانه زدند



آسمان بار امانت نتوانست کشید


قرعه کار به نام من دیوانه زدند


جنگ هفتاد و دو ملت  همه را  عذر بنه


.چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند


شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد


..صوفیان رقص کنان ساغر شکر انه زدند



آتش آن نیست که ازشعله اوخندد شمع


آتش آن است که در خرمن پروانه زدند



کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقا ب


تا سر زلف سخن را به قلم نشانه زدند

فردوسی از اولین سطر شعرش

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد .

اولین صادر و آفریده خداوند را خرد و عقل معرفی می کند . آغاز شعر با خدای آفریننده خرد، نشان ژرفناکی آموزه های فردوسی است . ستایش خرد، نشان درک عمیق او از آفرینش الهی است . سپس او در گفتار در ستایش عالم، نگره های شیعی را بیان می کند:

ز آغاز باید که دانی درست

سرمایه گوهران از نخست

که یزدان زناچیز چیز آورد

به آن تاتوانایی آمد پدید

بررسی این بخش نشان آن است که حکمت فردوسی عمیقا با نگره شیعی همنواست و این کذب بزرگی است که وفاق اندیشه های الهی باستانی را با اندیشه الهی شیعه، می خواهند به معنی نفی سرشت اسلامی حکمت معنوی، فردوسی بنمایانند .

گفتار در آفرینش هستی در زبان شعر فردوسی، درخشان و قرآنی است و ستایش پیغمبر - صلی الله علیه و آله - در این آغازگاه آفرینش معنادار است .

ترا دانش و دین رهاند درست

ره رستگاری ببایدت جست

اگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دائم بوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگی ها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل وحی

خداوند امر و خداوند نهی و . . .

مشکل بزرگ آن است که شرایط تقیه این شاعر شیعه درک نشده است . وقتی که معصومان به یارانشان دستور می دادند در برابر زیرپا نهندگان حق ولایت، تقیه کنند، آیا سخنان فردوسی که چند سطر از تمام شاهنامه اش را به گزارش به ترتیب آمدن خلفا اختصاص داده، گناه است؟ همان که درباره حضرت علی (ع) که تئوری قدرت سیاسی او در شاهنامه با نگره ولایت علوی همنواست، چنین می سراید:

همانا علی بود جفت بتول

که او را بخوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علی ام درست

درست این سخن قول پیغمبر است

گواهی دهم کین سخن راز اوست

تو گوئی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین دان و دیگر همین

کزیشان قوی شد به هر گونه دین

نبی آفتاب و صحابان چو ماه

بهم بستنی یکدیگر راست راه

منم بنده اهل بیت نبی

ستاینده خاک پای وصی

که با دیگران مرمرا کار نیست

جزین مرمرا راه گفتار نیست

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته

همه بادبان ها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس

بیاراسته همچون چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و وصی

خردمند کز دور دریا بدید

کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کوموج خواهد زدن

کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شرم غرقه دارم دو یار وفی

خداوند جوی و می و انگبین

همان چشمه شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست

چنین است آئین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست

ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی پدر دشمن اش

که یزدان به آتش بسوزد تن اش

هر آنکس که در دلش بغض علی ست

ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان

نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی است باید آغاز کرد

چو با نیکنامان بوی هم نورد

این رباعی خیام هم از جمله تأثیرهای او بر ادبیات پس از خود به شمار می آید که به وضوح در بیت زیر از حافظ به چشم می خورد.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

در مقایسه این دو سخن، به وضوح احتیاط خیام در برابر رک گویی حافظ به چشم می خورد. خیام تنها از احتمال گمراهی اهل فلسفه و اهل اشراق می ترسد، اما حافظ تمام هفتاد و دو ملت را گمراه معرفی می کند و حتی علت این گمراهی را هم با طبع شاعرانه خود بیان می کند. اما بیت حافظ در میان ابیاتی تزیین شده و با آغازی عرفانی چون «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند» گم می شود و بدین ترتیب خیام، مانند همیشه و مانند دیگر شاعران پارسی گوی در برابر رندی حافظ کم می آورد.یا مثلاً تفکر اختلاط «عیش و عشق» که شاید از این رباعی و رباعیات مانند آن در زبان خیام آغاز شده، بارها در طول ادبیات فارسی تکرار می شود:

 

با سرو قدی تازه تر از خرمن گل

از دست منه جام می و دامن گل

زان پیش که ناگه شود از باد اجل
پیراهن عمر ما چون پیراهن گل

 

با همین نگاه است که سعدی می گوید:

من آن نیم که حرام از حلال نشناسم

که باده تو حلال است و آب بی تو حرام

و حافظ هم به وضوح با نگاه از روی دست او می سراید:

در مذهب ما باده حرام است و لیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام، حرام است

ماجرای تفکر تزویر ستیزی خیام هم که مشهور است و به وضوح تأثیرگذار بر ادبیات پس از خود:

 

گرمی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را

 

و حافظ هم که می گوید:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 
اثر

خلاصه آنکه به عقیده من محتوای شعر خیام، بر خلاف نظر هر دو گروه دانشگاهی و روشنفکر با محتوای شعرهای هنرمندانه دیگر شاعران بزرگ پارسی گوی تفاوت فاحشی ندارد.

البته از این بین باید شعرهایی چون مدایح، بهاریه ها، تعلیمیه ها و دیگر شعرهای نه چندان ناب را استثنا کرد. تنها چیزی که سبب می شود این تفاوت، به اشتباه به نظر بیاید آن است که رباعی خیام، به واسطه رابطه تار عنکبوتی کلمات و شکل گرفتن در بستر ساختاری عمیق و منبعث از فرم، به عمد راه فراری برای خود، نمی گذارد، اما بقیه شاعران پارسی گوی و بویژه در غزل با استفاده از ویژگی ارتباط عمودی ابیات، دست خود را چه در طرح سؤالهای بنیادین و چه حتی در نتیجه گیری های خلاف ذائقه جمع باز می بینند و از این راه فرار استفاده می کنند.

جای بسیار تعجب است که بسیاری از بزرگان ادبیات بر این شواهد چشم بسته اند و تعجب برانگیزتر آنکه «دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی»، به گمانم، در ذیل غزل معروف:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا فارغ از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم، آخر ننمایی وطنم

 

می نویسد که این غزل در نسخه های قدیمی تر دیوان کبیر به چشم نمی خورد و البته تفکر تردید در برابر مقصد هم تفکر خیام است و نه تفکر مولوی!؟

اما نکته آخر آنکه خیام در چند رباعی به خوبی از لحن طعن آمیز استفاده می کند و شگفتا که این شاه بیت غزل رباعیات خیام کاملاُ پنهان مانده است.

این بحث، مجالی بسیار فراخ می خواهد و شواهدی متعدد از دیگر شاعران که در این مورد هم از خیام متأثر بوده اند.

تنها به عنوان فتح باب در ذهن شما ادب دوستان عزیز، می توان به این رباعی اشاره کرد که:

 

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

آن جا می و جام و انگبین خواهد بود

گرما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 

واضح است که در نگاه اول، این رباعی، خود را کفر آمیز می نمایاند، اما چنانچه با نگاهی عمیق تر، آن را بازخوانی کنیم در می یابیم خیام نیز مبلغ عشق الهی است و حربه او در این تبلیغ کم کردن خوف و افزودن رجا در ذهن مخاطبان است.



تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

شاعر : مهدی اخوان ثالث ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
تو را ای کهن پیر جاوید برنا
تو را دوست دارم، اگر دوست دارم
تو را ای گرانمایه، دیرینه ایران
تو را ای گرامی گهر دوست دارم
تو را ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
هنروار اندیشه ات رخشد و من
هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، یا متن تاریخ
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم
اگر خامه تیشه است و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب
نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم
گمانهای تو چون یقین می ستایم
عیانهای تو چون خبر دوست دارم
به جان، پاک پیغمبر باستانت
که پیری است روشن نگر دوست دارم
سه نیکش بهین رهنمای جهان ست
مفیدی چنین مختصر دوست دارم
همه کشتزارانت، از دیم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
شهیدان جانباز و فرزانه ات را
که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسیم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را که اعصار
از آن گشته زیر و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پند و چه پیغام
و گر چند سطری خبر دوست دارم
من آن جاودان یاد مردان که بودند
به هر قرن چندین نفر دوست دارم
همه شاعران تو وآثارشان را
به پاکی نسیم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خیام، خشم و خروشی که جاوید
کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
که انگیزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شیفته شمس، شور و شراری
که جان را کند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز
که شیرین ترینش از شکر دوست دارم
فری آذرآبادگان بزرگت
من آن پیشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان تو را من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شیراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم کرد و بلوچ تو را چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت
که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همریشه مان را که باغی ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
کهن سُغد و خوارزم را با کویرش
که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خلیج تو را چون ورازورد
که دیوار چین راست در، دوست دارم
هم ارّان و قفقاز دیرینه مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم
چو دیروز افسانه، فردای رویات
به جان این یک و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان
برویاندم بال و پر، دوست دارم
هم آفاق رویایی ات را که جاوید
در آفاق رویا سفر دوست دارم
چو رویا و افسانه، دیروز و فردات
به جای خود این هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی
که ت این تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهان است، پیروز باشی
برومند و بیدار و بهروز باشی

خرد

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

از آتش تا آتش

دلاویزترین شعر جهان
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم



که درآن


نرگس مست , عشق به دامان کبوتر می ریزد


شبنم صبح , به صداقت , پاکی میزند


بوسه به گلبرگ گل یاس سپید و


صبا هدیه دهد عطر دل انگیز ا ُمید






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن


همه خلق خدا


عاری از هر بدی و شرک وریا


مهر بورزند به هم


دست محبت برآرند به دعا


فارغ از اینکه که هستیم و کجا


چه داریم زمال دنیا


به چه رنگیم و نژاد


پیرو دین که هستیم به دنیا و چه پرستیم






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






خلق مهر گدایی نکند


مهربانی را همچو باران به هم هدیه کنند


عشق بی منت معشوق


سرازیر شود بهر وجود


همه افتاده به درگاه خدا سر به سجود






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن


گرمی مهر نسوزاند پر ِ پروانه ,


نکاهد تن ِ شمع


ناله بلبل از دوری گل


شود


چهچهه شوق وصال اندر بستان






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






آهوی ختن نَرَمد از نعره شیر


خرامان , قدمی بردارد و


اندام ظریفش به یکباره نخورد تیر






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






یک با یک برابر باشد


اگر انسان واحد یک باشد


این تساوی


به ریاضی به انسانی


یک تساوی باشد






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






انسان نه به ظاهر بلکه


به باطن انسان باشد و


جوانمردی و مهر سر لوحه کارش باشد


نیک پندارد و


گفتارش نیک


و کند رفتاری


در نظر خلق خدا باشد نیک






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم گرچه سخت است ولی میگردم

برگرفته ازسرزمین من