محل ناپدید شدن دختری در زمان یزدگرد ساسانی  

   

  کیقباد بهدین - ناگهان روی ترمز زدم. نوشته بود:« حوضچه دختر گبر». پس چرا راهنمای نوروزی چیزی درباره آن به من نگفت. احساس عجیبی پر از هیجان مرا فرا گرفت. یک همکیش.

یک امامزاده در ابتدای خیابان بود. چیزی که دور از ذهن نبود. مانند اکثر تابلوهای راهنما دیگر چیزی وجود نداشت که ما را به محل حوضچه دختر گبر راهنمایی کند. بنابراین به روش تاریخی و سنتی متوسل شدیم و از یک عابر پرسیدیم.

 او گفت: اون صخره رو می بینی( و با دست اشاره کرد به صخره ای که پشت دو سه ردیف خانه های آن جا بود) روی اون صخره هست. شما از اون کوچه که سرش یک وانت پارک کرده برو داخل و کنار صخره پارک کن. روی صخره معلومه.

همین طور به صخره می نگریستم و پیش می رفتم. یک تابلوی سبز در دامنه صخره نصب شده بود ظاهراً از طرف میراث فرهنگی. روی آن در کنار یک عالمه توضیح درباره شماره و تاریخ ثبت و محل ثبت و.... یک عبارت درباره خود اثر هم بود.  قدمت : ساسانی.

واقعاً زحمت کشیده بودند!! خودرو را پارک کردم. خیلی مشتاق بودم که ببینم آن صخره چه حکایتی از پدران و مادران ما در دل دارد. دیدم یک خانم سالخورده از کنار خودرو عبور می کند. معطل نشدم و فوری بیرون آمدم و از او پرسیدم: خانم ببخشید حوضچه دختر گبر کجاست؟ در حالی که دست خود را به سمت شمال شرق صخره دراز کرده بود گفت: همین حدود هست. باید پیداش کنی. من از وقتی جوون بودم دیگه نرفتم. آخه دیگه نمی تونم برم. راهش سخته. بعد از من پرسید: « می خوای بری اونجا؟» گفتم: بله. ناگهان لبخند روی چهره اش نشست و با لحنی پر از التماس گفت: من رو هم دعا کن. خیلی برحقه. التماس دعا. هر حاجتی ازش بخوای می ده. تو رو خدا من رو دعا کن. پاسخ چشم مرا پذیرفت.

 

به جایی که گفته بود رفتیم: دیگر آن را می دیدم. دو نفر کنار آن ایستاده بودند: یک پدر وپسرش. آن چه از دور مانند یک صندوقچه سنگی و صیقل یافته بود را نگاه می کردند. ما هم رفتیم و پس از طی یک مسیر صخره ای به کنار آن رسیدیم. پدر برای پسر می گفت که اهمیت این کار در این است که با دست این محدوده را بدون امکانات ماشینی صاف کرده و صیقل داده اند و حوضچه را درون آن کنده اند. نوشته روی آن را پدر برای پسر چنین تعبیر کرد .

که زبان غریبی است و خط عجیبی. نوشته بود که مال زمان ساسانیان است. حتماً آب باران در این حوضچه جمع می شده و گوسفندها می آمده اند آب می خورده اند!!

 فکر کردم من به دخترم بگویم نمی دانم بهتر است تا گوسفندها را بالای صخره بکشانم و آب باران به خوردشان دهم.

بعد من گفتم: حیف شد کاش به جای اون تابلوی کذایی معنای کتیبه حکاکی شده روی این اثر را می نوشتند که بدانیم چیست. او گفت نکند این همه راه آمده ای فقط همین را ببینی. پاسخی ندادم اما در دلم احساسی از هیجان و شادمانی لبریز بود. مانند این بود که دختر گمشده خودم را بازیافته باشم. مثل این که یکی از عزیزانم را بعد از مدت زیادی دوری دیده باشم. می خواستم داد بزنم اگر می دانستم زودتر و فقط برای دیدن این اثر تاریخی پدران و مادرانم به این جا می آمدم.

قسمتی از صخره در قسمت بالایی صاف و بعد به شکل یک حوضچه  کنده شده بود و بر روی صفحه عمودی آن به طور عمودی کتیبه ای به خط پهلوی کنده کاری شده بود و دو پله جلوی آن صاف شده بود که بتوان در کنار آن برای مدتها نشست و رو به سوی آفتاب نیایش کرد.

در مسیر پایین آمدن دیدم که یک سرو بر سر راه آن کاشته اند. نه! در صخره نکاشته اند. معلوم بود یکی که حاجتش را از این حوضچه دختر گبر گرفته است آمده و با ملات و آجر از دو طرف و دیواره های صخره از سوی دیگر گلدان بزرگی درست کرده و در آن یک نهال سرو نشانده است. این سرو را که دیدم فکر می کردی قشنگ ترین چیز دنیا را دیده ام. در دلم گفتم زمانی سرو چهارهزار ساله ابرکوه هم همین قدر کوچک بوده است.

به کنار خودرو رسیدم. یکی از همراهان که در خودرو مانده بود، به طور تصادفی با یک رهگذر صحبت کرده بود و بعد درباره آن پرسیده بود. او به نمایندگی از مردم محلی گفته بود که شنیده است در زمانهای دور دختری در حال فرار از دست دشمن به این کوه پناه آورده و در این جا از دیدگان ناپدید شده. مردم خیلی به اون اعتقاد دارند و می گویند که حاجت می دهد. گفتم کاش یک شمع داشتم و آن جا روشن می کردم. از دید مردم محلی این یک پیر( زیارتگاه) است.

 جستجوی بعد نشان داد که نوشته روی سنگ حکایت از آن دارد که این مکان احتمالاً استودان فرد مهمی بوده که در زمان یزدگرد سوم ساسانی آماده شده است و شاید دری از جنس سنگ داشته است. این کتیبه یکی از سالم ترین کتیبه های ساسانی ایران است که فقط باد و باران از آن محافظت می کنند!!؟

چند حفاری غیرمجاز در نزدیکی آن هم صورت پذیرفته که به امنیت بیشتر و سالم ماندن این اثر شاید کمک کند!؟ اگر به اقلید استان فارس رفتید شمع و عود همراه خود ببرید، سراغ حوضچه دختر گبر را بگیرید، از راه کنار آن نهال سرو بالای صخره بروید و برای آن پیرزنی که التماس دعا داشت، دعا کنید.

چه کسی می داند؟ شاید این محل آرامگاه یکی از اجداد من یا تو بوده است.