خاطرات اردشیر خاضع2
راهزنان در پیرِ نارکی
پیر نارکی زیارتگاه زرتشتیان است و به روایتی یکی از روحانیان بزرگ زرتشتی در آنجا غایب شده است. زرتشتیان یزد و اطراف، مرد و زن و کودک، سالی یک بار برای زیارت به آنجا میروند. روز دوم زیارت که نگارنده نیز در آنجا حضور داشته، سه نفر دزد و یک نفر راهنمای آنان که اهل دروید بود، بعد از ظهر با شلیک تیر حمله میکنند، که سه نفر مرد و یک زن به شدت مجروح میگردند. آنها را به بیمارستان مرسلین مسیحی در یزد برای معالجه میبرند. خادم پیر که یک نفر سید بود، به اتفاق مهربان مِهر نرسیآبادی، از کوه بالا رفته و به آنطرف سرازیر میشوند تا به شهر رفته به فرمانداری گزارش دهند که سوار برای حمایت زیارت کنندگان ارسال دارد. پس از رفتن آنان، یک دزد جسارت ورزیده وارد محوطۀ پیر گشته و در خیله محلتی وارد میشوند. چون دزد خواسته از پلهها بالا رفته و به خیله داخل گردد، اسفندیار فرامرز کسنویهای، به چالاکی پای دزد را گرفته و میکشد و دزد سرنگون میگردد. راهنمای همراهش چون وضع را چنین میبیند، میکوشد فرار کند، که او را هم دستگیر میکنند و دست هر دو نفر را از پشت بسته، آنقدر کتک میزنند که بیهوش میشوند. در این هنگام رشید بیابانکی که به شکار رفته بود برمیگردد، تفنگ و فشنگش را برداشته بر بام خیله، به آن دو دزد که در کنار سنگ کوه به انتظار پیروزی همدستان باشند، تیراندازی میکند. آنها میفهمند که رفیقشان گرفتار شده، در پشت سنگهای کوه پنهان میشوند. سپس اثری از آنان دیده نشد. ترس مردم این بود که اگر فرماندار کمک برای دفاع نفرستد، ممکن است در شب باز حمله کنند.
فرمانداریزد در آن زمان بختیاری بود. سواران بختیار سرِ شب به پیر نزدیک شده، فریاد میکند که نترسید، حلالی است! ده نفر سوار میآیند، خواستند دو دزد گرفتار شده را تنبیه کنند که مردم مانع میشوند، میگویند که: بسیار کتک خوردهاند.
همان شب مجلس بزم بزرگی برپا میشود و جام مشروب متصل پُر و خالی میگردد. مطربان ساز و کمانچه را به صدا درآورده و رقاصان و خوانندگان میرقصند و میخوانند. هنگام شب بختیاریها دست و پای دزد را بازکرده، شام میخورانند. صبح پس از صرف چای و صبحانه، بختیاریها میگویند باید حرکت کرد. همه حرکت کردیم. دزد و راهنما را هم دست بر پشت بسته به راه میاندازند. چون پائین کوه میرسیم، سه نفر بختیاری با ما همراهی میکنند و هفت نفر برای یافتن دو دزد پنهان شده راهی کوهها و اطراف میشوند. الهآبادیها چون به سر راه الهآباد میرسند، به سواران بختیاری میگویند: «راه ما این طرف است، از این راه به روستای خود میرویم.» آنها هم اجازه میدهند. جمعیت چون به شهر میرسند، [در] فرمانداری دزدِ گرفتار شده را به دار میزنند و رهنما هم به پنح ماه زندان گرفتار میشود. دو نفر دزدی که فرار کرده بودند بعد از چند سال دستگیر میشوند و چون دو نفر را به قتل رسانیده بودند، به دار زده میشوند.
خسرو مهربان کدخدای الهآباد و چند روستای دیگر
نگارنده خسرو مهربان را اندکی به یاد دارم، زیرا کودک بودم. خسرو مهربان در دوران خودش شخص بزرگی بوده. پدرم میگفت بیست سال آبیار خسرو بوده. گاهی از اوقات خسرو در نیمهشب فانوس بدست دنبال جوی آب میرفته تا بسر وقت آن میرسیده. خسرو با بهای نیمهکاری اجاره میکرده. بدین طریق هرچه از زمین و آب محصول بدست میآمد، نصف به رعیت میداده و نصف خودش برمیداشته.
روزی را که خسرو به تهران میرفته به یاد دارم.
یک روز قبل از حرکت، تمام اهل ده، چه مسلمان و چه زرتشتی را به منزل خود
دعوت کرده از هر یک از آنان حلال بودی میطلبد. به اهل محل میگوید:
«مدتی دراز کدخدای شما بودهام. اگر از من شکایتی و نارضایتی دارید حلالم
کنید و ببخشائید؛ چون سفر در پیش دارم و فردا هم معلوم نیست که چه پیش
آید.»
گشتاسپ رستم میگفت که از حسینآباد برمیگشته که خسرو جلو راهش برخورده، میگوید: «برو به منزل و حیوانت را در طویله کرده به منزل من بیا که با تو کار دارم!»
گشتاسپ پس از انجام کارهای خود به منزل خسرو
میرود. خسرو به گشتاسپ میگوید: «مدتی که کدخدای محل بودم و اینک عزم سفر
دارم، تو را خواستم تا با هم صحبت کنیم. اگر از من راضی نیستی و شکایتی
داری، مرا ببخش و حلال کن!» گشتاسپ پاسخ میدهد: «تو پدر ما هستی، چرا ما را
بیسرپرست می گذاری؟»
خسرو جواب میدهد: «هنگامی که پدرم درگذشت،
دوازده هزار تومان پول نقد برایم به ارث گذاشت، برای اینکه حکومت شناس،
مجتهد شناس، بزرگ شناس گردم. همۀ آن را به مصرف رسانده و به مقصد رسیدم.
نفوذم زیاد شد. حرفم شنوائی داشت. همۀ مردم مرا محترم میداشتند. ومن هم در
در پیشرفت و رفاه و رفع زحمات و مشکلات مردم کوشیدم. همه جور سپر بلای آنها
میشدم و پیروز میشدم؛ که همه را میدانی و لازم به گفتن نیست. اینک از کار
خود درماندم. هرچه داشتم به مصرف رسید و مبلغی هم به دیگران مقروضم.
چارهای جز ترک وطن و خانمان نیست. این روزها هر بزرگی که از اردکان بیاید،
به منزل من فرود میآید و هر بزری از یزد حرکت کند و به اصفهان یا نقاط
دیگر برود هم منزل من بیتوته میکند. کاهدانم از کاه خالیست. جو ندارم که به
چهارپایان آنها بدهم و سفره رنگین پهن کنم. اگر از اهل محل بخواهم دَه من
کاه و جو قرض بدهند، میگویند کارش به گدائی رسیده. تو بجای من بودی چه
میکردی؟»
گشتاسپ چون جوابی نداشته، خداحافظی کرده به منزل میرود.
روزی که درشکۀ چهاراسبی برای مسافرت خسرو و خانوادهاش به تهران، به الهآباد آمده بود، اهالی ده، چه مسلمان و چه زرتشتی با زن و بچه، حتی اهالی جعفرآباد، زارچ و نصرتآباد، حسینآباد، عصرآباد و آبادیهای اطراف برای خداحافظی و وداع جمع شده بودند. همه غمگین و دیدگانشان پر اشگ بود که بزرگی خدمتکار، دیار و اهل دیار خود را ترک میکند. ملاخسرو داماد خود هزمزدیار را که از مردم نصرآباد بود، به جای خود قرار داد. خسرو پس از دست دان به همه در درشکه نشست و مردم با چشم گریان او را بدرقه کردند.
نگارنده در آن زمان هرچند که کودک بودم، اما در میان جمعیت میگشتم. وقایع آن روز فراموشم نمیشود. آنقدر کوچک بودم که تلی را که از دور به نظر میرسید، با خود میگفتم: «تهران پشت آن تل واقع است و خسرو آنجاست.» زهی خیالات و افکار کودکی!
خسروباشی، کاریزشناس و ترازوزن خسروآباد رستاق و چندروستای دیگر بوده. چشمههای آبی را که او جاری نموده تاکنون پا برجاست.
یک روز پس از هنگام ورود به تهران موسیو اردشیر او را ملاقات و در مورد کاریز پیروز بهرام که قبلاً با مغنیهای تهران گفتگو کرده بود، با او نیز صحبت مینماید. خسرو برای جاری کردن آب چشمه میگوید که: «تا چند چیز را بدرستی حساب نکنم، امکان ندارد جواب پرسش شما را بدهم. قبل از همه باید دید نخستین حلقۀ چاه کجا زده میشود و آب آن تا به کجا جاری و شرب میشود و در فاصلۀ نخستین چاه تا آخرین حلقۀ چاه، چند چاه و با چه عمقی باید کنده شود. اینها را باید دانسته و حساب کرده، هزینۀ آن را معین کنم.»
موسیو اردشیر به اتفاق ملاخسرو به محل نخستین چاه میروند. خسرو پیش از کار، ترازو میزند. محل شرب آب و حفر چند حلقه چاه را معین و به مسیو اردشیر میگوید: _«پس از چند روز محاسبه، هزینۀ آن را به شما خبر میدهم.»
ملاخسرو پس از انجام محاسبه به موسیو اردشیر
خبر میدهد.[که] برای جای کردن آب چشمه به فلان قیمت با شما قرارداد میبندم.
موسیو اردشیر که با باشیها و مغنیهای تهران صحبت کرده بود، در قیمت آنها
با قیمتی که ملاخسرو معین میکند، تفاوتی عظیم میبیند. به ملاخسرو میگوید:
«حاضرید به قیمتی که معین کردهاید آب را به جریان آورید؟»
پاسخ میدهد: «آنچه گفتم به تمام و کمال انجام داده، آب چشمه را بدست شما میسپارم.»
دو نفری فیمابین خود قرارداد نوشته و امضا میکنند. پس از آن ملاخسرو به فراهم آوردن وسایل کار مشغول میشود. ولی از کار موسیو اردشیر که با مغنیهای دیگر هم صحبت کرده بیخبر میباشد و از اینکه هزینهای که او تعیین کرده نصف هزینه ایست که آنها خواستهاند. بنا بر این مغنیها به این انگیزه که کار را به ایشان نداده به دیگری سپردهاند، دشمن ملاخسرو میگردند و منتظر فرصت مینشینند تا او را نابود کنند. چند نفر جاسوس میگمارند تا شب و روز خسرو را پنهانی زیر نظر گرفته و در موقع به آنها خبر دهند. ملاخسرو که هرگز گمان نمیکرده کسانی به دشمنی او برخیزند، در عالم بیخبری به کار خود مشغول میگردد.
اتفاقاً یک شب در محل کار تنها میماند. جاسوسان فرصت یافته به دشمنان خبر میدهند. چند نفر از آنان با اسلحه وارد بام شده و در حالیکه خسرو مست خواب بود، او را قطعه قطعه نموده میروند.
بامداد که مغنیها و کارگران میآیند، میبینند خسرو پیدا نیست. به جستجویش میپردازند، سری هم به پشت بام میزنند. میبینند بدن خسرو را قطعه قطعه کرده، هر تکهای را به گوشهای انداختهاند. واقعه را به مسیو اردشیر خبر میدهند. موسیو اردشیر به اتفاق دیگران به پشت بام رفته، کار وحشیانۀ سنگدلان را با چشمی گریان و اندوه فراوان و دل دردناکی مینگرد.
قطعات بدن [خسرو] را جمع کرده در پارچۀ سفید ریخته میدوزند و آن را به سنگ دخمه تهران میسپارند. دخمه تهران بدون درب بود. معمولاً نردبانی را پای دیوار [دخمه] گذاشته تا نساسالار [کسی که مرده به دخمه میگذارد] بالا رفته و میت را با طناب بالا کشیده و از آن طرف باز از نردبان داخل دخمه میگردد. نعش خسرو را بدین طریق به سنگ دخمه کیان میسپارند.
عیالش کتایون دختر شاهویر تفتی بود. او دختر را به یزد برمیگرداند، لیکن به الهآباد نمیروند. به تفت به منزل پدری خود رفته و در آنجا میماند. هرمزدیار دامادش نیز از مرگ خسرو اندوهناک شده، الهآباد را ترک و به نصرآباد، روستا و منزل پدری برمیگردد. مردم الهآباد نیز فریدون خدابخش را به کدخدائی انتخاب مینمایند.
اینک شرح مختصری از فعالیتهای خسرو چنین است:
درِ مهر[آتشکده] و بستان و دخمۀ الهآباد با مساعی خسرو و سرمایۀ پسران رستم مهرمحلتی ساخته شده است. حاجیبابا، بزرگِ محلۀ مسلمانان که هنگام کدخدائی پدرش، زمینِ بخشِ زرتشتیان را غصب کرده بود، [خسرو] به وسیل دعوا در مقامات مربوط، دوباره از او پس گرفت.
به گفتۀ خسرو مندگار خیرآبادی، مسلمانان به تیرانداز ارتش خیرآبادی تهمت میزنند که به دختر مسلمان دستدرازی کرده. حکم سنگسارش را صادر میکنند. [خسرو او را] نجات داده به تهران اعزام میدارد.
فرماندار یزد به نام امیر، در یزد به انگیزۀ خطائی، مغضوب ناصرالدین شاه گشته معزول میگردد و [شاه] فرمان صادرمیکند که چشمانش را از حلقه بیرون آرند. فرماندار به سوی تهران رهسپار میشود. خسرو نیز دو روز پس از فرماندار،به تهران عزیمت کرده به خدمت مانکجی صاحب لینجی[هاتاریا مانکجی یا درویش فانی زمان ناصرالدین شاه از سوی پارسیان هند و به قصد یاریرسانی به زرتشتیان ایران آمد. به درخواست اوبود که شاه در۱۸۸۳ زرتشتیان را از پرداخت جزیه معاف داشت. نیز در ۱۳۱۰ ف، نخستین مدرسه زرتشتی یزد را بنیاد کرد. بزودی خاطرات واسناد مانکجی را منتشر خواهیم کرد.] که دبستانی برای زرتشتیان در تهران تأسیس نموده بود، میرود و تمنا میکند که به خدمت شاه شرفیاب گشته چشم امیر را برایش بخرد. درروز اول نمیپذیرد و روز دوم رفته، به التماس و تمنای مانکجی قبول میکند و میگوید: «ده هزار تومان بیاور!» خسرو روز دیگربا ده هزار تومان به خدمت مانکجی به دبستان میرود. به گفتۀ اردشیر دهمؤبد الهآبادی، مانکجی صاحب، به اتفاق خسرو و پول به خدمت شاه شرفیاب و پول را تقدیم میکند و خواستار میشود چشم امیر فرماندار را برای خسرو بخرد. شاه پذیرفته و فرماندار دوباره به فرمانداری یزد منصوب میشود.
خود مانکجی هنگام عزیمت به یزد، با ۴۰ نفر همراهان شب وارد منزل خسرو میگردد. پس از صرف شام چهل رختخواب جداگانه برای چهل نفر میاندازند. چنانکه مانکچی صاحب متحیر میگردد و به انجمن اکابر در بمبئی مینویسد: «اگر پنج نفر بیخبر وارد منزل شما شوند، نه خوراک و نه جای خواب آنها را میتوانید تهیه کنید. در اینجا در الهآباد یک نفر دهاتی چهل نفر مهمانی را که بیخبر وارد میشوند، شام داد و هم رختخواب جداگانه برای همه انداخت و همه به راحتی تا صبح خوابیدیم.»
اهالی زارچ تصمیم به قتل خسرو میگیرند. یک شب
در خانهای گرد هم جمع میشوند و در مورد چگونگی قتل او صحبت میکنند. یکی از
دوستان واقعه را به خسرو خبر میدهد، که: زارچیها امشب تصمیم به قتل تو
گرفته و امشب برای کشتن میآیند. لذا شب در منزل نمانید و به جای دیگر
بروید. خسرو محل انجمن آنها را جویا میشود و به او میگوید:
«برگردید و کسی را از این موضوع اطلاع ندهید.»
سپس خود بر مادیان سوار و به زارچ و محل انجمن
زارچیان رفته حلقه بر در میزند. یک نفر میآید و در را باز میکند. میبیند
ملاخسرو است. به اهل انجمن خبر میدهد. چند نفر بیرون آمده به خسرو سلام
میدهند و میپرسند:
«چه روی داه که شما شب به اینجا تشریف آوردهاید؟ بفرمائید داخل منزل شوید.
خسرو مادیان را برای نگهداری به یک نفر میدهد و خود وارد منزل میشود.
اهل مجلس میپرسند: «ملاخسرو، نفرمودید چرا اول شب به زارچ تشریف آوردهاید؟
خسرو در پاسخ میگوید: «شنیدم شما تصمیم گرفته برای قتل من، ارادۀ آمدن به
الهآباد دارید. برای کم کردن زحمت شما خودم به اینجا آمدم تا مرا به قتل
رسانید.»
آنها خجل گشته، گفتند: «هرکس که چنین خبر به شما داه دروغ
گفته. ما برای رتق و فتق امور در اینجا جمع شدهایم. ما پیوسته برای حمایت
شما حاضریم. آنچه که شنیدهاید فراموش کنید.»
خسرو در انجمن بلند شده اجازه میخواهد به منزل برگرد. همه برخاسته او را تا سر کوچه مشایعت میکنند. خسرو از آنان خداحافظی کرده برمادیان سوار و به منزل خود برمیگردد.
به گفتۀ نوش خدارحم، با دو نفر زرتشتی و چند
نفر مسلمان برای تریاکگیری به اصفهان میروند. مدت ۱۵ روز به گلهای خشخاش
تیغ زده تریاک میگیرند و چون کار تمام میشود، روانۀ یزد میشوند. در بین راه
گرفتار راهزنان میگردند. هنگام لخت کردن مسافران متوجه میشوند که ۳ زرتشتی
همانند دیگران مسلمان نیستند [ختنه نشدهاند]. آنها می پرسند:
«اهل کجا هستید؟»
میگویند: «الهآباد.»
باز میپرسند: «الهآبادی که ملاخسرو آنجاست؟» میگویند: «بلی!»
آنها را به کناری برده، میگویند: «اینجا بایستید!»
بعد از لخت کردن مسافران دیگر آنها را به
کارونسرا میبرند. شب برای شام نان و گوشت بریان به آنها میدهند، و در
بامداد هم مقداری نان و گوشت برای خوردن در عرض راه. و میگویند:
«چون به الهآباد رسیدید، به ملاخسرو بگوئید که: مرادخان سلام رسانیده که نان مرد در شکم مرد نخواهد ماند!
ملاخسرو هنگام توانائیاش ۷۰ شتر داشته و کالای بازرگانان را به هر جا که میبرده راهزنان به آن حمله نکردهاند. آنچه گذشت اندکی از کارهای ملاخسرو بود.
کشت و کار تریاک از هفتاد سال پیش
در آن دوره زراعت و خرید و فروش تریاک آزاد بود. هرنیم طاق آب، دستکم یک قفیز تریاک میکاشتند. اگر آفت سماوی به کشت تریاک اثر نمیکرد، برای کشاورزان محصول خوبی بود. دو فایده داشت: یکی پول نقد و دیگر زمین خود بخود پروار میشد و یک سال از آن بی کود میشد محصول برداشت. تریاک دیرتر از جو گندم کاشته میشد و حاصلش هم زودتر بدست میآمد. اما زراعت تریاک اندکی بیشتر کود لازم داشت.
الهآباد دو بخش بود. بخشی به نام نصیری و بخشی به نام حاجی محمدی. کشاورزی بخش نصیری همه به دست ملاخسرو بود و کشاورزان نیمه کار بودند.
هنگام تیغزدن و شیرۀ تریاک گرفتن، درویشان بسیاری به الهآباد آمده، در حسینیه محلۀ مسلمانان منزل میکردند. در بامداد که تریاکگیری آغاز میکردند، درویشان هم سر کشتخوان میآمدند. ملاخسرو فرمان داده بود که به هر درویش یک گل خشخاش بدهند که تریاک گرفته برود. کشاورزان نیمه کار، پس از گرفتن تریاک، آن را به زیرزمین ملاخسرو برده، آنجا میگذاشتند. تریاکهای جمع شدۀ روزهای بعد را نیز در ظرفهای مذکور خالی میکردند.
کودکان نیز تیغ پشتی میزدیم. تریاک آن را میگرفتیم. اگر نیم مثقال بود میبایست به زیرزمین ملاخسرو برده، آنجا بگذاریم.
چون فصل تریاکگیری تمام میشد، خریداران تریاک به منزل ملاخسرو میآمدند. کشاورزان هر یک تاس تریاک خود را از زیرزمین آورده، نزد خریدار میگذاشتند. خریدار ترازوی میزان شده با سنگهای صد درمی، پنجاه درمی، بیست و پنج درمی و ده درمی، مثقال، نخود و گندم و وزنهای مختلف را با خود داشت. نخست تریاک را با ظرف وزن کرده، پس از خالی کردن، ظرف را نیز وزن کرده، وزن خالص تریاک را معین میکردند. آن روزها بهای تریاک خالص منِ ۶ کیلوئی ۱۶ تومان بود. خسرو در آنجا حضور داشت و خریدار پول تریاک را به خسرو میداد؛ که نصف آن را برمیداشت و نصف دیگررا به کشاورزی که کاشت کرده بود.
کودکان نیز تاس تریاک خود را میآوردند. تریاک نگارنده، در یک سال، ۱۸ ریال شد که به من دادند و تریاک کودکان را خسرو نصف نمیکرد. طی کدخدائی خسرو، همه ساله کار بدین مثال بود. هزینۀ قنات و نفقۀ قنات و مالیات، همه با خسرو بود. کشاورزی نیمی داروغه (کذا) آبیاری از خرمن میدادند. یعنی آنهم نصف بود.
میخانۀ یهودشهر یزد
حاج یزغال، در محلۀ پائین یهودیان نزدیک چارسو منزل داشت. یک طرف منزلش شیرهکشخانه بود. چندین خُمهای بزرگ در ردیف قرار داده، انگور در آن ریخته و شراب درست میکرد. از کشمش و همانند آن پس از پروراندن با دستگاه عرقکشی، عرق میگرفت. دو سه اتاق میخانه هم مخصوص میگساران بود که در آنجا جام عرق و شراب تهی میکردند.
نگارندۀ این سطور سه مرتبه به اتفاق پدرم به
میخانۀ حاج یزغال رفتهام. هنگامی که پدرم وارد منزل میشد، حاج یزغال او را
به اتاق مفروش راهنمائی میکرد. خودش با عرق دوآتشه و آجیل به خدمت پدرم
میرسید. جامی برای پدرم و جامی برای خودش میریخت. میگفت:
«خدا رحم،
این این عرق از آن عرقهائیست که به میگساران همشهری در اینجا هرگز نمیدهم.
فقط برای اشخاص خصوصی و دوستانی مانند توست.» پدرم پرسید: «به میگساران چه
جور عرق میدهی؟»
«همین که کشمش در خمره میرسد، دیگ عرقگیری بار میشود
و تا آنجا که رمق دارد، عرق میکشیم. سرآب و پسآب آن بسیار فرق دارد. سپس
آن را روی هم ریخته، عرق اعلی مینامیم و به میگساران میدهیم. اگر عرق خوب
به میگساران داده شود بدمستی میکنند و موجب دردسر میشوند. عرق دوآتشه با
قیمتی بیشتر به اهلش میفروشیم، زیرا در اینجا میگساری نمیکنند و به منزل
برده مینوشند. خودشان به اینجا نمیآیند تا بدنام نشوند. برای آنها
میفرستیم. اکثریت نفوس شهر مسلمانند و مذهب اسلام میگساری را منع کرده است.
بیشتر کسانی که در اینجا میگساری میکنند، درویش مسلکان لوتی صفتانند.»
پدرم در مورد مالیات دولت پرسید. گفت:
«گاهی بازرسانی به اینجا سرمیزنند نگاهشان به جیب ماست. اگر چیزی بیرون
آمد، دفتر حساب منشی ما را میپذیرند وگرنه ایرادها و بهانهها میگیرند. ما
هم کهنهکاریم و نمیگذاریم کار به جای باریک بکشد. همه را راضی میکنیم.»
دوستی پدرم و حاج یزغال چه بود، نتوانستم بفهمم.
کندن و فروختن نمک
کوه نمک معروف به ریگزار، در ۱۴ کیلومتری الهآباد واقع و برخلاف سابق که آزاد بود، امروز تحت اختیار دولت و سالانه به کنترات کنندگان اجاره میدهد. اینک کوه نمک را به روش جدید منفجر کرده، با ماشین به شهر حمل مینمایند. آنرا سائیده، مانند آرد نرم کرده و در کیسههای نایلون، با وزنهای مختلف پر کرده، با بهای گران به بازار فروش میفرستند.
اوضاع ۷۰ سال پیشِ کوه نمک و نمکچیها چنین بوده است:
در سابق کوه نمک یا معدن نمک، آزاد بود. هر کس میتوانست از آنجا نمک کنده
با خود ببرد. نمکچی، یک کلنگ مخصوص کندن نمک با خود داشت که تنۀ آن آهن و
سرش یا نوکش فولاد آبدیده بود. سوراخی داشت که دسته کلنگ در آن میکردند.
دسته کلنک باریک و بایستی از چوب بادام باشد که بسیار محکم و دوام خوبی
داشت . نمیشکست. وزن کلنگ چندان زیاد نبود.
نخست شنِ روی نمک را با بیل کوچک صاف و پاک میکردند. نمککَنهای با تجربه، در ظرفی که رگِ نمک بود، نخست گودِ گرد کوچکی حفر میکردند؛ چنانکه نوک کلنگ را در آن بتوان گردانید. سپس کلنگ را به شدت هرچه تمام در گود فرود آورده و آنقدر ادامه میدادند که ذرات آتش در گود نمودار و گَرد نمک، صورت نمککَن را سفید میکرد. کلنگ را آنقدر به شدت میزدند تا تکه ده پانزده مَنی از آن جدا میشد. سپس آن را با کلنگ به تکههای کوچک تبدیل نموده، باز به کارِ کندن مشغول میگشتند. نمککَنهای مجرب و خبره، کمتر از چهار پنج الاغ با خود به معدن نمک نمیبردند.
پس از آنکه نمک به قدرِ بار الاغ کنده شده بود، [نمک کن] با کوزۀ آبی که همراه داشت دست و صورت خود را شسته، و نانی که با خود داشت خورده، از خستگی راحت میشد. سپس الاغی که آرام و زیر بار میایستاد، نخست نمک بر آن بارکرده، بعد الاغهای دیگر، و روانۀ آبادی و مسکن خویش میشد.
اما شخص تازهکار بیتجربه با کون کلنگ نمک میکند، که رگهای سیاه بسیار در آن نمودار بود.
فرق شخص باتجربه و بیتجربه آن بود که نمک مرد باتجربه سفید بود و در آن زمان باری ۴ تا ۵ ریال به فروش میرسید. و نمک مرد بیتجربه باری یک ریال و نیم بیشتر خریدار نداشت.
اشخاصی در نرسیآباد و کَسنویه و آبادیهای طراف بودند، که از بینوائی و بیچارگی و بیکاری، به وسیلۀ آسیاب دستی، نمک را پودر و نرم میکردند. نخست نمک کوه را به تکههای کوچک تبدیل [میکردند] تا بتواند در گلوی آسیاب داخل شده مانند آرد نرم گردد. چون میله آسیاب را با دست میبایستی بگردانند که کار پرزحمتی بود. سپس نمک را برای فروش به شهر برده، به وسیلۀ کار پرزحمت مذکور، هزینۀ معیشت خود را به دست میاوردند.
نگارندۀ این سطور به اتفاق حیدر میرزا حسین الهآبادی، نمک را در الهآباد بارِ خر کرده ۴۴ کیلومتر مسافت را تا تفت طی کرده، شب را در کارونسرای شاه ولی تفت خوابیده، حیوانمان تا سحر استراحت کرده، شبگیر برای سنیچ حرکت میکردیم که مسافت آنهم ۳۶ کیلومتر بود و نزدیکیهای ظهر به مقصد میرسیدیم.
سنیج قصبه بزرگی است. در یکی از محلههای آن، خانۀ مردی که خبره بود، بار الاغ را پائین میآوردیم. این مرد دوستِ حیدر بود. یک اتاق در اختیار ما میگذاشت و یک طویله مختص حیوانمان بود. از ما کرایه نمیگرفت.
هنگام سفر اول به آنجا ما نمک را با دو من سیبزمینی معامله کردیم. ۱۶ من سیبزمینی، بارِ یک الاغ را با هشت من نمک عوض کردیم. بقیۀ نمکها را با پول فروختیم. دفعۀ دوم که رفتیم بهای نمک با سیبزمینی برابر شد، زیرا با آمدن نمکِ دیگران بهای آن تنزل کرد. دفعۀ سوم بهای نمک بیشتر تنزل کرد و دو من نمک برابر یک من سیبزمینی گردید. در آن موقع به زیر گدار نیل و سقات مسافت بیشتری را طی کردیم. پس از آن نمک را به آن بخشها بردیم. گاهی در مسافرتمان گرفتار بارش برف میگشتیم. [یک بار] آنقدربرف بارید که به اجبار یک روزرا لنگ و تأخیر کردیم.
روز دوم سرِ بارها را بر الاغ بار کرده و حرکت کردیم. چون به سر پل خاشه رسیدیم، بایستی به بختیاریها، خری، ۵ شاهی (۲۰ دینار) باج بدهیم. آنها در برج نگهبانی به خواب رفته بودند. هر قدر صدا کردیم کسی جواب نداد. ما هم به راه خود ادامه داده به تفت رسیدیم و در کاروانسرا بار انداخیم. حیدر رفت که کاه و یونجه برای حیوانها بیاورد. دو نفر سوار بختیاری سر رسیده از اسب پیاده شده، چون بارهای ما را در کاروانسرا دیدند، گفتند: _ «اینها باج نداده گریخته اند!»
از استماع این سخن، به محلۀ باغ گلستان، منزل
رستم مرزبان، که به لوک معروف بود، رفته چای و صبحانه را در آنجا خورده به
کاروانسرا برگشتم. از حیدر پرسیدم: _ «چه شد؟»
گفت: «از خری ۵ شاهی گرفته رفتند.»
بعد از ظهر حرکت کرده سر شب به الهآباد روستای خودمان رسیدیم و سیبزمینی را منی (۶ کیلو) ۲ ریال، به تدریج فروختیم.
طلسم کردن بیماری وبا
حدود هفتاد سال پیش بیماری وبا یزد و سایر نقاط ایران را فراگرفت و موجب مرگ بسیاری از مردم گردید. بنا بر دستور دهمؤبد روستا، اردشیر رستم، ۲۱ نفر از زرتشتیان الهآباد سر شب، پس از غسل و پوشیدن لباس پاکیزه و تمیز، خود را برای انجام مراسم طلسم حاضر ساختند. قبلاً ۲۱ نی بلند دراز نیز تهیه شده بود. ۲۱ ورنگه پنبۀ رشته شده که زنان زرتشتی با چرخ یا دوک خود درست کرده و به گفتۀ دیگر آن را دومی نیز میگویند، بر سر نی وصل کرده و آنرا در روغن کرچک پاکیزه که با مراسم ویژه به وسیلۀ زرتشتیان برای سوختِ درب مهر یا به قولی پرستشگاه فراهم میشود، در ظرف همان روغن کرچک فروکرده، خوب آنرا روغندار میسازند.
دهمؤبد با آفرینگانی پر از زبانههای آتش، که پیدرپی کُندر و رازیانه و بوی خوش بر آن میریخت، در جلو قرار گرفت. ۲۱ نفر در هفت صف سه نفری در دنبال وی روان گشتند. صفها طوری بود که بلندقامتان جلو و کوتاهقامتان عقبتر باشد.
دستور چنین بود که سه بار در روستا و بخشی که منازل زرتشتیان بود، با سرودن اوستا به صدای بلند بگردند و همه با هم به وسیلۀ کُشتی همپیوند گردند و اوستا را کسانی که به حفظ دارند از بر بخوانند و کسانی که به حفظ ندارند از روی کتاب بخوانند. اوستا را به ترتیب : اول وراهرام یشت، دوم سروش یشت، سر شب سوم اردیبهشت یشت. و اگر وقت کفایت کند گاه ایوه سریترم و ماهنیایش را بخوانند.
همینکه ورنگهها که به نی وصل شده بودند، روشن میشود، همگی به واج بوده یعنی خاموش بوده و به خواندن اوستا پرداخته و حرکت را آغاز نموده و به دنبال دهمؤبد و آتش، راه بپیمایند.
بنا بر دستور دهمؤبد، همین که ورنگهها یا دومیها روشن شد، راه پیمائی با سرودی [از] اوستا، با صدای بلند آغاز گردید. نگارندۀ [این] یاد داشتها هم یکی از ۲۱ نفر بود. راهپیمائی به دور روستا، در سه بار، ۳ ساعت طول کشید و به نقطۀ آغاز حرکت پایان یافت. چون کسانی که سرودن اوستای آنان به پایان نرسیده بود، همه در نقطۀ پایان حرکت، خاموش ایستادند تا اوستا را به پایان رسانند. بعد همگی به رسم معمول نام روز و ماه و گاه در برساد تحویل داده شد. در الهآباد یک نفر به نام شهریار به وبا دچارشد و تندرست گردید.
محلۀ زرتشتیان در آن زمان هشتاد خانواده و رویهم ۷۸۶ مرد و زن و کودک جوان بودند. اما محلۀ مسلمانان که پانصد قدم دورتر از محلۀ زرتشتیان و دارای بیست خانوار بود، سه نفر گرفتار وبا گردیده و جان به حق تسلیم نمودند.
آنچه گذشت سرگذشتی است که در خاطر مانده بود.
اوضاع خانودگی کشاورزان دورۀ پیش
در دروان گذشته که مردم به نفت و سوختِ همانند، دسترسی نداشتند، اجاق خانگی داشتند. اجاقی که بعضی از زرتشتیان به دقت تمام متوجه بودند که آتش آن به خاموشی نگراید، چه آن را ناستوده و ناروا و موجب بدبختی میدانستند. آتش خانودگی بسیار گرامی بود و کوشش بلیغ در حفظ آن به عمل میآمد. سوگند به آتش اجاق خانه، بسیار مهم بود.
اغلب زرتشتیان در روزگار گذشته سحرخیز بودند، زیرا که نماز گاه اشهن، یک جزو چهار دانگ، یعنی ۱۷ دقیقه پیش از برآمدن آفتاب باید ادا گردد. بنا بر این برای شستشو و غسل و سر به اجاق خانگی زدن و آتش آن را زبانهدار ساختن، بایستی سحرخیز باشند. پس از انجام فعالیت مذکور، بخشی از زبانههای آتش را در آفرینگان (مجمر) کوچکی گذاشته و با ریختن چیزهای خوشبو مانند کُندر و رازیانه بر آن، و معطر ساختن محیط منزل، آنرا در پسکم (صفه) بزرگ گذاشته، به خوندن اوستا و نماز میپرداختند. همۀ زرتشتیان آن دوره اجاق خانگی و تنور هم داشتند.
همۀ کدبانوهای منزل، پختن نان به وسیلۀ تنور و
پخت و پز و دوخت و دوزه را به احسن وجه میدانستند و پاکیزگی و تمیزی را
کاملاً رعایت مینمودند. کدبانوها و دوشیزگان روستاها در کار کشاورزی با
مردان همقدم بوده و آنان را در کار [همراه] بودند. تیمار و پرستاری گاو
گوسفند و میش و بز و شتر و مرغان خانگی و همانند آن انجام میدادند؛ به غیر
از آبیاری کشتزارها، که از آغاز وابسته به مردان بود، بقیۀ فعالیتهای
کشاورزی را زنان و دختران روستا انجام میدادند. چنین است چندی از کارهای
آنان:
زنان در کاشتن پنبه که به فارسی کروزه و به لهجۀ دَری گمه
میگویند، با مردان همراه و میخ را به زمین میکوبیدند. پنبهدانه را قبل از
کاشتن در آب خیسانیده سپس با خاکستر مالش میدهند تا پنبهدانه در داخل
سوراخ میخ به پائین رفته و بر زمین افتد. کشت پنبه با شادی و خرّمی پیش از
فرارسیدن نوروز به پایان میرسید و در مهرماه موقع چیدن کروزه، باز فعالیت
آنان آغاز میگشت.
ناگفته نماند که چند رقم پنبه که به لهجۀ دری، وش نیز میگویند، کاشته میشد. از جمله وش سفید، وش شکرک، وش سغچه یا رنگی. وش سفید معمولِ همه جور کار است. وش شکرک برای قبای روئی مردان و پسران زرتشتی به کار میرود، زیرا که رنگ لباس مسلمان و زرتشتی باید فرق داشته باشد. وش سغچه مخصوص لباس زیرین مردان و پسران، و دولا بوده و پنبه در وسط آن گذاشته به استادی دوخته میشد تا در زمستان پوشیده شود و فشار سرما کمتر باشد.
در آن دوره پیراهن پشمی، جوراب پشمی، دستکش پشمی نیز برای فصل زمستان رایج بود. زنان و دوشیزگان هنگام بیکاری در تابستان پشم آنرا ریسیده و میبافتند و گاهی نیز بیشتر از نیاز خود، برای فروش آماده میساختند. دوشیزگان زرتشتی آن زمان پیش ازنامزدی لباس رنگین نمیپوشیدند. مقنعۀ آنها سفید و پیراهنشان ساده بود. خطخطی و گلدار نبود. شلوارشان رنگینِ ساده، و چادرشب برای بستن به سر، معمولاً از جنس چیت یا پشمی بود. چادرشب گلدار هند و سایکو و هفترنگ به کار نمیبردند، به این انگیزه که دوشیزه بودن آنها آشکار باشد. همین که نامزد میگشتند، البسۀ دوشیزگی را ترک و به البسۀ زنانگی ملبس میشدند.
زنان زرتشتی کفش ساغری ساخت کرمان به پا میکردند. بخش بالائی شلوارشان تا زانو فراخ بود و بخش پائین مچ پا بسیار تنگ و در پیش رو چهارتخته داشت؛ به رنگهای سپید، آبی و زرد و سرخ. هر تخته شلوار با ریسمان رنگین، بابِ آن نقشدار و درخت و بته و حیوانات چرند و پرند داشت. طرف پشت شلوار تختههای نقشین تا به زانو بود. پیرهن زنان از وش سغچه بافته میشد و کنارۀ زیرین آن نقشین بود. کنارۀ تنبان بامسها (پدربزرگها) و سالخوردگان [نیز] نقشین بود.
نگارنده در سن هشت سالگی به یاد دارد که هنگام شرکت گهنبار کسنویه در نزد کودکان، بایستی همه در یکجا باشند و پیرمرد سالخوردهای به نام رستم برزو، ترکه انار در دست، متوجه کودکان بود، تا شلوغ نکنند. تنبانی که او به پا داشت، دارای نقش و نگار رنگین بود.
کلاه زرتشتیان آن دوره، در برابر گوش شکاف داشت، تا کلاه تا پائین گوش برسد. چهار طرف کلاه و دو گوشوار آنرا با نقش و نگار زیبائی میآراستند. به گفتۀ مادرم، پدرش خدابخش، خیاط ماهر و در نقش و نگار هم استاد بوده است.
صحبت نگارنده در مورد کاشت پنبه بود که به راه دارازی کشیده شد. گفتیم که در مهرماه کروزه [یا] پنبه میرسد و موقع چیدن و جمعآوری آن است و هنگامی است که زنان و دختران وارد فعالیت میگردند. اول به سر وقتِ وش میروند. آن را از گل پنبه که بر نهال وصل است، با دست بیرون کشیده، در سبد جمع، و چون پر میگردد، آنرا در چادرشب بزرگی ریخته به کار خود مشغول میشوند.
چیدن وش کار نشستنی است. چادرشب را به گردن بسته، سر دیگرش را را به کمر، و دولا شده به چیدن کروزه پرداخته و در شال بزرگِ چهارتخته جمع میکنند. در نیمروز پس از صرف نان و پنیر و میوهای که با خود آوردهاند، تا غروب، روز بعد تا پایانِ کار، به کروزهچینی مشولند.
پس از آنکه بانوی منزل، پنبه و وشی که مورد نیاز خانواده میباشد برمیدارد، بقیه به فروش میرسد. اینک کدبانو و دوشیزگان در شبهای دراز زمستان به جمع کردن وش از گُل کروزه که برای نیاز خانواده خود برداشتهاند، پرداخته و آنرا به دم چرخ پنبه پاککن میدهند و دانه و پنبه را از هم جدا میسازند. پس از اتمام کار پنبه به حلاّج سپرده میشود تا با چوبک کوچک خود آنرا تبدیل به زته سازد (زته کلولههای بزرگ پنبه برای رشتن است).
زنان و دختران طی شبهای دراز زمستان به چرخستان رفته و به وسیل دوک، پنبه را به ورنگه مبدل میساختند. فعالیت آنها درفصل زمستان پنبه رشتن بود و از اول بهار رشتهها را ماسوره کرده، سپس میتندیند. چون کار رشتن و کلافه کردن پایان مییافت، آنرا درماسوره قرار داده، سپس ماسوره را در میخها، که وصل به چوب است. پس از تعیین مقدار متر پارچۀ مورد نیاز، به وسیلۀ یک دیوار هموار، اندازه میگرفتند. و در دو سوی دیوار چوبی فرو کرده و کار تنیدن شروع میشد. سپس کیه لوازم تهیه شده را به خانه آورده و در چاله که کارگاه باشد، به حلبی بسته، کار بافتن شروع میشد. پیرهن و شلوار و همانند آنرا خود زنان میدوختند.
افزون بر این، پخت و پز، خانهداری و غیره را به پاکی و تمیزی انجام میدادند.
نگارنده هنوز به یاد دارد که در هفتاد سال پیش از این، نقش بر پارچه هنوز معمول بود. کارگاه نقاشی و سوزنزنی به قدر چهار یا شش تکه پارچۀ رنگین لازم برای شلوار زنان بزرگ بود.
کارگاه به وسیلۀ چهارچوب در طرف راست درست شده بود، چنانکه بالا و پائین میرفت. و پیچی نیز داشت که بدان وسیله پارچه در کارگاه محکم گردد. استاد نقاش، دوشیزگان را برای کسب هنر نقاشی تعلیم میداد و آنان هنگام تمرین نقاشی اشیاء و جانوران، دستشان از ضربت سوزن ورم میکرد، تا به مرحلۀ استادی برسند. اگر این خصائل نیک، یعنی نقاشی، بافندگی، ریسندگی، نانوائی، آشپزی، پاکی و پاکیزگی، بچهداری، خوشخوئی، راستگوئی، خوشاندامی، دانستن مراسم و و آداب دینی، رختشوئی، خیاطی، خوش رفتاری، بردباری، مهربانی، وفاداری، میهماننوازی، خردمندی، نیکاندیشی، نیکرفتاری، نیککرداری، دینداری، دانش، تربیت خانوادگی، دهشمندی، پیماننگهداری، در یک زن ودختر و کدبانو جمع گردد (که امکان ندارد) او را میتوان فرشته نامید.
به هر حال دنیای ۷۰ سال پیش را نمیتوان با دنیای امروز مقایسه کرد. بین کدبانوها و دوشیزگان آن دوره هم با کدبانوها و دوشیزگان امروز زمین تا آسمان فرق است. تا فردا چه پیش آید!
هیزم کشی و باربندی در روزگارگذشته و [به سبب] عدم وسایل راحتی و برق و گاز، برای پخت و پز احتیاج مبرمی به هیزم داشتند. با درمنه چوب و گنده درخت، غذا پخته، تنور روشن میکردند تا نان بپزند. چون تنور گرم میشد، خمیر نان به آن میبستند و نان پخته میگشت و کارِ نانپزی پایان مییافت.
اما آتش موجود در تنور نبایستی به هدر برود. کلهگیپا یا حلیم و آش گندم یا جو در دیگ حاضر و آنرا در تنور گذاشته و در زیر آتش پنهان میکردند تا به تدریج پخته گردد.
اما ثروتمندان و پولداران گوسپند را ذبح نموده، شکمش را خالی و سیخ آهنی را که به لهجۀ دَری بلسک میگویند، در گوشت گوسفند فرو کرده و بلسک را توی تنور فرو کردی و بلسک را لب تنور و تنۀ گوسپند را در خود تنور آویزان کرده، در تنور را بسته، تا صبح کم کم گوشت گوسپند بریان میشد که خوردنش لذت فراوانی داشت. وبسیاری از آن را در تکههای کوچک خشک مینمودند و در موقع لزوم میخوردند.
روغنی که از گوشت در تنور میچکید، در ظرف دیگری که در تنور آماده شده بود، جمع میگشت و آبگوشت جانانهای از آن مهیا مینمودند.
باز هم از آتشی که در تنور گرم باقی بود، انواع غذاهای دیگر درست میگشت.
تهیه همۀ اینها هیزم و درمنه لازم داشت که
میبایستی از چند فرسنگی اطراف کوهها و بیابان بیاورند. آنچه را که در این
مورد خودم کار کرده و دیدهام، به اختصار در اینجا میآورم:
خرکچیها و
شترداران هر یک جداگانه برای هیزم به کوه میرفتند. چون موقع رفتن، باری بر
پشت حیوان نداشتند، صبحانه را در منزل صرف نموده، دو ساعت از روز برآمده،
با برداشتن آذوقه خود و حیوانشان، و طناب برای بستن هیزم، حرکت مینمودند.
کار هیزمکشی در زمستان، هنگام بیکاری انجام میگرفت. چون از منزل حرکت میکردند، تا رباط انجیره مسافت ۶ فرسنگ یا ۳۶ کیلومتر را یکسره رفته، در آنجا حیوانات را آب میدادند و باز حرکت آغاز میگشت. شترداران اغلب اوقات به هومن میرفتند که از انجیره ۶ فرسنگ بایستی طی شود. چند ساعت از شب گذشته به هومن وارد و شترها را خوابانده و تیمار مینمودند و خود نیز چای و نان و اشکنه خورده و پس از اندکی استراحت، و باربندها برای کندن هیزم و بستن آن سحرگاه حاضر شده، شترداران را بیدار و به اتفاق هم، به سوی کوهسار طوری حرکت میکردند که با طلوع آفتاب به مقصد وارد شوند.
باربندها با تیشه در درست، درمنه را از ریشه درمیآوردند. اگر ساربان مردی چالاک میبود، خود نیز به اتفاق باربندها به کندن هیزم مشغول گشته به کمک هم درمنهها را میتکاندند تا گل آن بریزد و به دِه نبرند. بالاخره پس از فعالیت صبح تا بعدازظهر بارها را بسته، بار حیوان کرده و غروب به هومن میرسیدند. نزدیک هومن، راه انجیره جدا میگردد. باربندها پس از گرفتن دو ریال دستمزد، برای بستن بار هر شتری، تا سر دو راه با شترداران همراه بوده و از آنجا به هومن برمیگشتند. در این هنگام یا غروب بود و یا نزدیک به غروب، و شترداران به راه خود ادامه میدادند.
در آن روزگار راه شوسه نبود. هرکس کوه و صحرا را میشناخت، در شب هم میتوانست آن راه را طی کند. ناآشنا هنگام شب از راه بدر میرفت و در بیابان آواره میگشت. اما شترهائی بودند معروف به لوک یا سرقطار، با چشم بسته همان کورهراه را تا منزل بدون تشویش طی میکردند و بقیه شترها را به شتر مذکور قطار مینمودند. بعضی از الاغها نیز باهوش بوده و راهی را که یکبار رفته بودند، بدرستی طی میکردند.
اینکه صحبت به اینجا کشیده شد، داستان کوچکی در مورد الاغ از مادرم به یادم آمد. مادرم میگفت در الهآباد سوار بر خر، به عصرآباد به ملاقات برادرش میرود. هنگام مراجعت دائیام او را بدرقه کرده وموقع خداحافظی به مادرم سفارش میکند یک بار پیاز برایش بفرستد. پدرم در الهآباد، بیخبر از موضوع، دو بار پیاز برای فروش در بازار شهر حاضر کرده، یک بار را بار الاغی میکند که به عصرآباد رفته بود و در کوچه ول میکند تا بار دیگر را بارِ الاغ دیگر بکند. چون بار را بار میکند، میبیند خر اولی پیدا نیست. تا به شهر نزد همه کس به جستجویش میپردازد. اما خری که از عصرآباد همراه مادرم برگشته بود، با بار پیاز مستقیم میرود به دربِ خانه دائیام و سر خود را به در میزند. چون دائیام در را باز میکند الاغ را با بار پیاز، بدون همراه میبیند. پیاز را خالی کرده الاغ را با خود به الهآباد میبرد. معلوم میشود که خر به صحبت خواهر و برادر در مورد پیاز گوش میکند و بار پیاز را برداشته راهی عصرآباد میگردد!
گفتیم که در هومن، ساربان و باربند از هم جدا میشوند. در شب و زمستان و یخبندان یا ریزش برف و کولاک، تا به انجیره راه باید طی شود. شتر در همه جور احوال ساعتی شش کیلومتر طی میکند. نگارنده نیز یکبار گرفتار چنین برف و کولاک شد. سه نفر بودیم و هر یک دو شتر داشتیم. پس از بستن بار و حرکت، چون به گدار ییلاق هومین رسیدیم. برف آغاز باریدن کرد. برابر روستای سنجد که راه هومن و انجیره از هم جدا میشود، باربندان تذکر دادند که:« شب است و برف و کولاک، طی راه سخت خطرناک است. بهتر است یک شب و روز را استراحت کرده در هومین بسر برده، در بامداد که هوا خوب میشود حرکت کنیم. روز بعد با تهیه آذوقه حرکت کنید. اگر پولی لازم داشته باشید میدهیم و سفر بعد با خود همراه آورده پس بدهید.»
دو نفرمان تصمیم به ماندن گرفتیم، ولی سومی گفت:
«من میروم! شترتان را از قطار باز کنید!»
چون شتر او لوک بود و راه را میتوانست در همه احوال طی کند، ما هم با او همراه شده، با باربندان خداحافظی کرده، حرکت نمودیم. در رهسپاری نمیدانستیم که بیراهه میرویم یا براه. اما شتر لوک هنگام سحر چون به انجیره رسید، ایستاد. [این] شتر درتمام راه که شش فرسنگ بود، مرتب راه طی کرد و نایستاد. چون به مقصد رسید، به درِ رباط ایستاد. در رهسپاری برای حفظ از سرما و فشار برف، پشت بار هیزم راه میرفتیم. چون داخل رباط شدیم، شترها را بار بر پشت خوابانده، کاه و یونجه که با خود داشتیم، جلوشان گذاشتیم که بخورند و خودمان هیزم زیرِ بار که خشک بود، بیرون کشیده، آتشی روشن کرده و اجاق درست کرده، هم خود را گرم کردیم و هم چای را درست کرده، با اندکی روغن پیه گوسفند که با خود داشتیم، اشکنه حاضر ساخته، با بقیه نان خوردیم. شترها هم آذوقه خود را خورده بودند. آنها را بلند کرده، به راه افتادیم. اینطرف بایستی باز شش فرسنگ رهسپاری نموده تا به روستا و آبادی برسیم. هنگام عصر به منزل خود رسیدیم.
نگارنده سالها پیش برای بردن هیزم تا مهر رفتهام و بارها با خر و خرکچیها به جاسپد[؟] یا آبخانه. یکبار که به اتفاق چند نفر به آبخانه رفته بودیم و تعداد خر و خرکچیها بیش از هر دفعه بود و باربند دو نفر بیشتر نبود. چون شب به آبخانه رسیدیم که تا انجیره بیش از ۳ فرسنگ نیست، اکبر، مالکِ آبخانه گفت: «چون جمعیت بیش از دفعات گذشته است باید به بوکنگبری یا لایگبری رفت که سالهاست کسی به آن طرف نرفته و بوتههای درمنه سر برهم گذاشته است و به ظن قوی، یک روزه میتوان بارها را ببندیم، و مسافت اینجا تا آنجا سه فرسنگ است. هنگام سحر به راه افتاده و سر تیغ آفتاب، کوه و کمر و رودخانه را طی کرده، مشغول هیزم کندن شویم. لذا زود چای و غذا را خورده بخوابید که هنگامی که در میزنم، بلند شده رهسپار گردیم.»
چون اکبر در سحرگاه صدا کرد، به راه افتادیم. راهش سخت بود. اما طی کرده و در طلوع آفتاب به کار خویش پرداختیم؛ اکبر و مهربان خسرو و صغری خانم.
اکبر با یک نفر دیگر با تیشه بنا کردند به چالاکی درمنهها را از ریشه درآوردند و ما هم هیزمها را جمع کرده و در کمر کوه دسته دسته روی هم میچیدیم. ظهر پس از خوردن غذا، اکبر و مهربان [خسرو] به بستن بارها مشغول شدند و صغری و یک نفر دیگرهیزم را پیش بردند وما هم پهلوی آنها ایستاده به باربندان کمک میکردیم.
با این ترتیب به کار پرداختیم که برف سنگین به باریدن شروع کرد. خودمان و حیواناتمان به بوکنگبری پناه بردیم. تمام شب برف میبارید. چادرشب را به دور خود پیچیدیم که سرما زیاد اذیت نکند و توبره را به سر حیوانها کردیم و آنها را به کنج بوکن بردیم، خودمان بر دو تخت که دم بوکن بود، نشسته یا خوابیدیم. در بامداد باریدن برف قطع شد، اما همه کوه و بیابان و زمین سفید پوش بود. طبق قرار قبلی خود به کار مشغول شدیم. برفها را از هیزم تکانده به دست باربندان میدادیم.
بارها را بسته و بار کرده، به راه افتادیم. همه جا پر از برف بود و راه معلوم نبود. اکبر یک الاغ رهرو براشت، جلو انداخت و گفت:
«دنبال من بیائید.» و دو بلم (فرسنگ) با ما آمد و ما را به دوراه خورنق و
انجیره انداخت وگفت: «دیگر [راه] معلوم است، خودتان پیش بروید!» و خودش
برگشت به آبخانه.
یک فرسنگ و نیم بایستی راه بسپاریم که بلد بودیم. نزدیک غروب به انجبره رسیدیم. خودمان و حیوانمان گرسنه بودیم و بساط هم خالی بود وزمین هم از برف سفید بود. داخل رباط شده، حیوانها را در طویله جای دادیم.
شخصی به نام باقر فیروزآبادی تک و تنها در این رباط مسکن داشت. با اندک آبی که در تالاب داخل میشد، رو[ی] قفیز، گندم میکاشت. قند و نبات و چای و توتون چپق هم برای رهگذران حاضر داشت که کسی در مضیقه نباشد.
رباط بدون مسافر بود. در زدیم. در را برویمان باز کرد. گفتیم: «هیچ نداریم!»
گفت: «قند و چای موجود است. کاه و یونجه هم برای حیوانتان میدهم. نان پخته
هم آماده ندارم، آرد جو بگیرید، ظرف هم میدهم، خمیر کرده بپزید.»
گفتیم: «شش نفریم.»
گفت: «دویست درم آرد لازم دارید.»
قند و چای و وسایل دیگر را برایمان فراهم کرد.
گفت: «خوب، آتش روشن کنید وچای را خمیر بکَنید و خمیر را در آن انداخته و
آتش بقدر کفایت در آن بریزید. خمیر را بروی سنگ بیندازید که از آتش گرم شده
است. پس از ۱۵ دقیقه آتش را را دورکنید، کماچ جانانهای حاضر شده است،
پاره کرده، گرم و گرم نوش جان کنید. (چند دانه پیاز هم آورد که نان خورش
باشد). اگر کماج زیاد باشد با خود ببرید و در راه بخورید.»
گفت: «پولش این قدر میشود. اگر ندارید، هنگام آمدن برایم بیاورید. یا پول بیاورید، جنس که دادهام.»
بنا به دستور باقر رفتار کردیم. خدا او را رحمت کند که در آن شب زمستانی و برف، شش نفر انسان و ۱۵ سر حیوان را از گرسنگی نجات داد.
لای گوری (گبری) بوکن گوری
لایگوری یا بوکنگوری، در محلی بین کوهستان واقع است که سه در سه فرسنگ از چهار سوی از آبادی دور است. از اکبر در بارۀ این محل و چگونگی نام آن پرسیدم که: در گوشه کوهستان چه کسی چنین بوکن درست کرده است که کمتر گذار کسی به این محل میافتد. در این یکبار که ما بدین محل آمدیم، جان و حیوانهای ما را از شّر برف و سرما نجات داد.
اکبر گفت: «داستان دور و درازیست. پدربزرگ گبری یا گوری که بوکن را درست کرده زرتشتی مذهب و مقیم خورنق بود که در آن زمان همه زرتشتینشین بوده و بعدها به اسلام گرائیدهاند. خورنق را در این روزها خرونه میگویند. شخص زرتشتی که بوکن را در اینجا ایجاد کرده شکارچی بوده و طی سالیان به شکار میپرداخته. یک سال در وسط زمستان به این محل میرسد و گرفتار برف و کولاک سختی میشود. تمام شب را سوار بر اسب حرکت میکند که جان بدر برد، و جائی را نیافته که بدانجا پناه برده، از سرما خود را حفظ کند. با تحمل زحمت و دربدری و حرکت در بیابان، به خورنق برمیگردد وبه شکرانه نعمت زنگی که خداوند به او عطا میکند و در کولاک و سرمای سخت نجاتش میدهد، بوکن مذکور را در اینجا میسازد تا دیگران در مواقع برف و سرما و باران به آنجا پناه برند. چون از پیشامد روزگار زرتشتیان خورنق به تدریج اسلام میپذیرند، نام این بوکن به لایگوری و بوکنگوری [گبری] مشهور میشود.»
مسافرت به هند
مردم روزگاران گذشته به وسیله شتر و قاطر و الاغ مسافرت میکردند. زرتشتیان یزد که میخواستند به سفر هند بروند در پالکی و کجاوه نشسته میرفتند. دولنگه پالکی یا کجاوه را به پهلوی شتر یا قاطر میبستند و دو نفر در هریک از لنگۀ پالکی مینشستند، و راهی کرمان و بندرعباس شده، در بندر سوار بر کشتی به بمبئی وارد میشدند.
زرتشتیان در آن روزگاران گذشته مسافرخانه مخصوصی داشتند که از آنها پذیرائی مینمودند. کاروان شتر یا قاطر حدود ۲۰ تا ۲۵ روز از یزد تا بندرعباس طی طریق مینمودند، به شرطی که در بین راه گرفتار حوادث یا خطراتی واقع نمیگشتند. مردان پیادهرو مسافت مذکور را در ۱۵ روز میپیمودند.
یکبار کاروان زرتشتی به سلامتی تا نزدیک دولتآباد میرسند. در آنجا دو نفر رهزن با اسلحه داغ، راه را بر مسافران بیدفاع میبندند. و بر کاروان مسلط گشته، دست مسافران را از پشت میبندند. پس از ضبط کلیه نقدینه و اثاثیۀ آنها، مشغول خوردن غذائی میشوند که مسافران با خود آورده بودند. در ضمن خوردن غذا نگاهشان به دو نفر زن زرتشتی که با کاروان بودند، میافتد. و با هم قرار میگذارند آنها را بیناموس کنند. دزدان با یکدست غذا میخوردند و با دست دیگر تفنگ را نگاهداشته بودند برای دفاع از خود.
دو نفر مرد زرتشتیمذهب بلند همت و قوی، با این کاروان بودند که دست آنها نیز از پشت بسته بود. آنها از اهل حسینآباد، یکی از روستاهای بلوک استان یزد، بودند؛ با نامهای رستم خدامرد و دیگری به نام کیخسروشهریار. از اندیشۀ زشت دزدان خونشان به جوش میآید. کیخسرو به آهستگی، چنانکه دزدان ملتفت نشوند با دندان طنابِ دست رستم را میجود و پاره میکند. رستم هم طناب دست کیخسرو را باز میکند. و با خود قرار میگذارند هنگامی که دزدان کمر خم کرده به غذا خوردن مشغولند، خیز برداشته و هریک برپشت دزدها فرود آیند و تفنگ را از دست آنها بربایند. بواسطه فعالیت و چالاکی آنها، دزدان اسیر و دستشان به پشت بسته میشود. کاروان حرکت میکند. از طرفی مسافران دیگر میرسند و وقعه را به نایبالحکومت دولتآباد خبر میدهند. [او] شادمان میگردد که دو دزد معروف گریز پا را کاروان مذکور گرفتار کردهاند. به استقبال کاروان آمده و دزدان را بدست مامورین میسپارد و دو روز اهل کاروان را در دولتآباد پذیرائی میکند و به رستم و کیخسرو انعام میدهد؛ که طی دوسال دو دزد مذکور به غارت و چپاول مردم مشغول بوده و دولت نتوانسته آنها را گرفتار سازد، کیخسرو و رستم از جان گذشته آنها را گرفتار و کار بزرگی انجام دادهاند. روز سوم کاروان به سوی بندرعباس حرکت میکند و مردم آن سامان نیز تا دو فرسنگی به استقبال آنها میشتابند.
یکشب در منزل نوشیروان شریفآبادی
نوشیروان دنیا را به درود گفته بود. همسرش خورشید و دخترش شیرین در همان منزل زندگی میکنند و پسرش رستم، در آمریکا مشغول تحصیل طب [است]. پسر دیگرش شهیار در کاشان ملازم است. آنشب نگارنده در اردکان کار داشتم. لذا شب را به منزل روانشاد نوشیروان رفتم.
شریفآباد، روستای کهن زرتشتینشین است. بعضی از مراسم که بسیار کهن میباشد در شریفآباد اینک نیز برگزار میشود. در شب مذکور سالروز روانشاد مادر بهرام اور بود که خودش در بمبئی اقامت داشت.
سالروز گذشتگان چون پدر و مادر و بامس و ممس (پدر و مادر بزرگ) و غیره در شریفآباد خوانده و برگزار میشود. در منزلی که سالروزِ درگذشته برگزار میشود، نان لووک (کوچک) میبندند. گوسپند ذبح میکنند و بریان مینمایند و لُرک (اقسام میوۀ خشک) میخرند. همۀ وسایل لازمۀ سالروز تهیه میشود.
نزدیک به غروب دو نفر از بچههای ۱۳ و ۱۴ ساله را از طرف برگزار کنندۀ مراسم و برای دعوت زرتشتیان ساکن محل میفرستند. بچهها به در خانۀ هر یک از زرتشتیان میروند و در کوچه نیز با صدای رسا و بلند سالروز را اعلام و همگی را برای شرکت در مراسم دعوت میکنند. مردم هم تقریباً یک ساعت و نیم از غروب گذشته با چراغ بادی روشن، به منزلی که مراسم سالروز برگزار میشود برای شرکت میروند. هنگام خواندن اوستای روزانه و گاه ایوسریتم، چراغ خود را پیش پای خود میگذارند. چون خواندن آفرینگان[غرض از آفرینگان آئینهای دینی است که به رهبری یک دستور و بیشتردرآتشکده (درِ مهر) انجام میگیرد. اما خصوصی هم میتوان برگزار کرد. این واژۀ اوستا در مفهوم فراخوان آمده است.] به پایان میرسد، دهمؤبد چادرشبِ لُرک رابه کمر بسته، بین حاضران مجلس بدون تبعیض بخش میکند. یک نفر نیز پشت سر دهمؤبد در سینی بزرگ، که دو لووک سبزی و گوشت بریان نهاده شده، بهر سایر حاضران تقسیم مینماید.
پس از پایان مجلس هر یک از شرکتکنندگان، با چراغ خود به منزل میروند. باید خاطر نشان ساخت، خواه چراغ برق موجود باشد یا نباشد، رسم چراغبادی را با خویشتن بردن، از یاد نمیبرند.
خورشید، همسر روانشاد نوشیروان، آن شب به من گفت که چراغ برداشته به اتفاق همسایه به منزل برگزارکننده بروم.
گفتم: «من در این ده غریبم. شما با دختران بروید، من نمیروم.»
گفت: «ما هم ترا تنها در منزل نمیگذاریم. پس ما نیز نمیرویم.»
در بامداد که همگی از خوب برخاستیم، خورشید گفت: «شب نوشیروان را در خواب
دیده و گله کرده که: تمام مردم در روشنائی بودند و او تنها در تاریکی بوده،
چراغ را نیاورده و او را نزد دیگران شرمنده ساخته است.»
برگزاری جشن نوروز بین زرتشتیان در هفتاد سال پیش لباس نوروزی دو قبای نو بود. یکی در زیر پوشیده میشد، یکی دربالا که زرتشتیان روستا آن را کمه میگفتند. قبای بالائی از پارچهای تهیه میشد که شکرک نام داشت. و پنبۀ آن را خود میکاشتند و زنانشان آن را ریسیده و میبافتند.
قبای زرین پارچهای بود به نام دال قصابی که در بازار خریده میشد. دوخت قبای مذکور تا پشت زانو و در دو طرف جیب بزرگ داشت. آستینش هم نیز بزرگ، تا مچ دست سرش باز بود و روی سینه، زیر قبا، جیبی قرار میدادند.
قبا از بالا تا پائین باز بود و در روی سینه با ریسمان در زیر بسته میشد. اما جوانهای باذوق و متمول با کورک شتر ریسمان درست کرده و چند نخ را هم تاب داده به کمر میبستند. در هر بیست اینچی که قدما گره انگشت میگفتند، با ریسمان رنگین ابریشمی به هم بسته و بر دو سر آن گلمکها درست کرده و بر سر گلمکها نیز مهرۀ کوچک رنگین قرار میدادند. کمربند کورکی را چنان به کمر میبستند که دو سر گلمکدار بر روی شکم آویزان میگشت. همه کس چنین کمربندی نداشتند، مگر پولدارانی که به سررشتهداران کارمزد میدادند که برایشان کمربند درست کنند. جوانان دیگر چادرشب مخصوص به کمر میبستند.
همۀ مردم در نوروز لباس نو میپوشیدند. تنبان زرتشتیان بایستی سفید باشد و یک جفت گیوۀ نو هم به پا میکردند.
لباس نوروزی زنان زرتشتی روستا، چارقد چیت و لچک نو بود که خودشان درست میکردند. لبهای لچک نقشین بود و از پیشانی پهن و پشت سر باریک گشته، به هم پیوند میکردند جارقد چیت به سر میکردند. پیراهنشان از پارچۀ پنبهای بود که وش میگفتند و ویژۀ زرتشتیان بود. و وش سغچه بود که خودشان میکاشتند و موقع ضبط محصولش، آن را به رشته تبدیل، و در ماسوره پیچیده، آن را در کارگاه دستی پارچهبافی خود میبافتند و برای دوختن پیراهن خود به کار میبردند. دامن پیراهن را نقشین مینمودند. برای شلوار دو پارچه بکار میبردند: از زانو تا به بالا پارچۀ رنگین و از زانو تا مچ پا، از سوی جلو پارچۀ تختهدار سرخ و سفید و آبی و زرد بکار میبردند. شلوار از طرف بالا تا زانو فراخ و از آنجا تا مچ پا تنگ میگشت، چنانکه مچ پیدا نبود. مچ دست آستین پیراهن نیز تنگ دوخته و بسته بود. کفش زنان شوهردار و سالمند، کفش ساغری بود که از کرمان میآمد. کفش دختران و کودکان کفش معمولی بود.
یک روز پیش از نوروز تنورخانۀ همه خانوادهها یه کار افتاده و گرم میشد و نان تر و خشک میپختند. ویجو که از نی درست میگشت در تمام خانهها موجود و به طاق آویزان بود و نان تر و خشک درست شده بر آن گذاشته میشد.
سفرۀ هفتسین یا هفتشین در زیر ویجو قرار میگرفت و بر روی آن سبزی، شیشۀ شراب، شیرینی، شمع و سنجد و شیر و کتاب اوستا و آئینه میگذاشتند و بر چهار گوشۀ سفره آویشن میریختند و شب تا بامداد شمع و چراغ روشن بود. کدبانوی خانه گاه بیگاه سری به سفره میزد تا ببیند چراغ خاموش نشده باشد و اگر نزدیک به خاموش شدن بود، آن را عوض میکرد.
آب را در یک تاس ریخته و آویشن بر آن پاشیده و یک انار در آن میگذاشتند. در چهار گوشۀ سفره اندکی آویشن و چند دانه اسفند و نمک میریختند. جامی نیز پر از شربت سرخ رنگ مینهادند. و سفره، نه سفرۀ سین میشد و نه شین. بلکه سفرۀ ویجو بود. سفرۀ هفتسینِ معمولِ امروز، بین روستائیان باب نبود. از ذکر سفرۀ مردم شهرنشین چون اطلاع درستی ندارم خودداری میکنم.
کدخدای خانه، در بامداد هنگام فجر، همۀ اهل منزل را از خواب بیدارو پس از غسل و پوشیدن لباس نوروزی و خواندن اوستا و برگزاری نماز پیش از برآمدن آفتاب، همگی زیر ویجو اطراف سفرۀ نوروزی نشسته، نخست کدخدای خانه به کدبانو — مادر خانه — مبارکباد گفته و پس از شنیدن پاسخ، پدر و مادر به فرزندان مبارکباد میگویند. فرزندان نیز بلند شده نخست به پدر مبارکباد گفته، صورت پدر را میبوسند و بعد به مادر تهنیت گفته، میبوسند.
سپس پدر به فرزندان هدیۀ نوروزی میداد و مادر دعای سرِ سفره میخواند. تندرستی و بهبودی و فراخ روزی و شادکامی همه را از اهورا مزدا خداوند مهربان، برای خانواده و مردم جهان درخواست مینمود. جیبها را از آجیل و شیرین پر مینمود.
اینک موقع صبحانه میباشد. مادر آن را که دیروزپس از تهیۀ نان در زیر آتش تنور پنهان کرده بود، از زیر خاکستر بیرون آورده و حاضر میکند. و آن عبارت است از:کلهپاچه یا حلیم، یا آبگوشت گیپا. همگی دور هم نشسته نوش جان مینمایند. یادش بخیر!
در بامداد نوروز، دیدوبازدید اهل روستا آغاز میشود . نخست کوچکتران به دیدن بزرگتران میروند. مثلاً پسر نخست به دیدن پدر و مادر و عمو و دائی و عمه و خاله. همچنین دختر به دیدن برادر، و خواهرکوچک به دیدن برادر و خواهر بزرگتر میروند. خویشان و بستگان نیز همچنان. سن و سال به حساب نمیآید. اما به پیرزنان احترام میگذارند. و مثلی است معروف: هرکس یک پیراهن بیشتر از ما کهنه کرده، احترامش برما واجب است.
نکتۀ مهمی که ذکرش فراموش شد، آنست که نخست همۀ اهل روستا به دیدن کدخدای محل میروند و کودکان و دختران به دستبوسی استادشان و هنرآموزشان رفته، مبارکباد میگویند.
پس از نیمروز نوروز، مردم روستای الهآباد که من ساکن آن محل بودم، به میدان بزرگ زارچ کوه میروند و بزرگ سالان با همبران خود و جوانان و کودکان، جداگانه به گوی و چوگانبازی میپردازند، تا تاریکی شب فرارسد. سپس هر کس به منزل برمیگردد. مدرسهها تا پنج روز تعطیل بود و پدران ما کشاورزان، یک روز کارشان تعطیل بود و روز بعد در بستان و مزارع خود به کار میپرداختند.
جشن تیرگان
روز تیر و تیرماه، جشن تیرگان است که جشن آبریزان هم میگویند. و در آن روز، نیز پُرسه میخوانند و خانوادۀ درگذشتگانی که در آن سال درگذشتهاند، و سالروز مرگ آنان برگزار نشده است، در منزل یا در درب مهر برای آنان پرسه میگذارند و بر پسکم بزرگ (صفه) نبات و قهوه میگذارند. اول بامداد تا پیش از نیمروز، مردان روستا به محل مذکور رفته خدابیامرزی برای روانشاد مذکور، و پدر و مادر همۀ رفتگان، از خداوند درخواست مینمایند. صاحب منزل نیز به گذشتگان آنها خدابیامرزی داده و با قهوه و نبات از بامداد تا ساعت سه از روز برآمده، مردان به پرسه میروند. و پس از آن تا نیمروز حق زنان میباشد.
چون نیمروز میشود، زرتشتیان روستا، به اتفاق مؤبد و دهمؤبد و زنان و مردان به دادگاه (دخمه) سر خاک رفتگان میروند. و آرد، روغن، چای، نبات، لُرک (آجیل) برای خواندن گهنبار و میوه و سیر و سداب با خود برمیدارند. مردمان روستاهای نصرآباد، جعفرآباد، علیآباد، عصرآباد، حسینآباد و الهآباد، همه جمع میشوند. هر مرد و زنی که میخواهد به نام یکی از گذشتگان گهنبار بخواند، لُرک و نام آن کس را به مؤبد میدهد و او هم یادداشت مینماید و چون نوبت به او میرسد با صدای رسا نام آن روانشادی که گهنبار باید برایش خواند، اعلام مینماید و اهل خانوادۀ او، سوروگ و سیر و سداب درست کرده و با میوه در پسکم، یا صفهای که مؤبد گهنبار میخواند، میگذارد. پس از اتمام گهنبار، دهمؤبد لُرک را میان حاضران تقسیم میکند. کار نماز و گهنبار تا غروب ادامه مییابد و پس از اتمامش، زنان و کودکان و مؤبد و دهمؤبد به منزل خود برمیگردند. امّا مردان در پسکم بزرگ روبروی دادگاه [دخمه] ایستاده، پس از اوستای سروش باج و کُشتی گاه، ایوسیترم خوانده، به همۀ درگذشتگانِ یکدیگر خدابیامرزی میدهند. این نکته را نیز نباید فرموش کرد که چراغبادی دستی را نیز همه با خود دارند.
پس از اتمام نماز، سفرۀ غذارا پهن کرده، جام شراب پیدرپی خالی میگردد. پس از نیم ساعت خدابیامرزی و خورد و نوش به منزل بر میگردند.
امّا کودکان در نیمروز مشغول آبپاشی به یکدیگر میگردند و در عصری به در خانۀ هر یک از ساکنان رفته، هیزم جمع مینمایند و آن را در میدان کنار روستا توده مینمایند و چون تاریک میشود، مردان و زنان الهآباد به روستا برمیگردند.
اگر مؤبد در ده حاضرباشد یا نباشد، دهمؤبد یک شمع روشن کرده، تمام مردم از خُرد و کلان و کودکان در آن نقطه جمع و صاحب شمعِ روشن، توده هیزم را روشن میکند. هنگام زبانه کشیدن آتش، زنان و مردان و پسران و دختران در گرد آن جمع شده، با خواندن اوستای کُشتی، آن را از کمر بازکرده و پس از انجام نیایش دوباره به کمر میبندند. چون آتش رو به خاموشی نهد، مشتی اسفند و بوی خوش بر آن میریزند و دهمؤبد اندکی از آتش را با خود برداشته به درِ مهر [آتشگاه] میبرد و مردم پراکنده میشوند. مراسم آتشزدن هیزم را هیتیفوک میگویند و در بعضی از روستاها برگزار میگردد.
زنان نیز در این روز مشغولیاتی برای خود درست میکنند. چند روز پیش از رسیدن جشن تیرگان، بانوان خانواده چیزی را با نّیت شخصی نشان کرده در دولۀ آب که حاضرشده، میریزند و در نیمروزِ جشن، همۀ کسانی که چیز مخصوص را در دوله ریختهاند، در تالاری جمع میشوند، و دختری کوچک که به سن بلوغ نرسیده، در برابر دوله ایستاده، با دست خود، یک شئی را از دوله برداشته از نگاه دیگران محفوظ میدارد. یکی از زنان که اشعار بسیاری را به حفظ دارد، شعری میخواند، سپس آن را به همه نشان میدهد. شعر مذکور را به فال صاحبِ چیز تفسیر و تعبیر مینمایند.
جشن زاد روز اشو زرتشت
خورداد [خرداد] روز، [۶ فروردین] و فروردینماه، زادروز پیغمبر ایران است. آن را هوزرو میگویند. نگارنده از معنی آن بیخبر است.
نزدیک به غروب، زن و مرد و کودکان در درب مهر [آتشگاه] جمع میشوند و آفرینگانی به نام اشوزرتشت و فروهرِ اشوان [پاکان] و نیکان میخوانند. سپس پیرمردی بادیۀ پر ازآب در برابرش نهاده شده، و همۀ جماعت در پسکم بزرگ درب مهر جمع میشوند. هرکس هر مقدار پول، با نیت خیر که دارد در مشت پیرمرد میگذارد و پیرمرد با صدای بلند نام آن خانواده را از زن و مرد و کوچک و بزرگ، یاد میکند. مثلاً میگوید: «رستم مرزبان، زنده و شاد وخرم باد!» حاضرین هم به صدای بلند میگویند: «انشاءالله!» پس از یادکردن نام یکیک زندگان، به یادکردن نام گذشتگان خانواده میرسد. مثلاً میگوید: «فیروزه بمان رستم خدا بیامرزاد!» مردم به آواز بلند میگویند: «بیامرزاد!» پس ازیادکردن نام همۀ گذشتگان، پولِ در مشت [خود] را دربادیۀ پر از آب میریزد و میگوید: «خدا برکت بدهد!» این کار چند ساعت طول میکشد و هیچکس ظهار خستگی نمیکند. چون [دیگر] پولبده نیست، پولهای بادیه را بیرون آورده و میشمارد. آنگاه مبلغ جمع شده را با صدای رسا اعلام میدارد و آن را به دست دهمؤبد روستا میسپارد که کُنده و روغنی که برای درب مهر لازم است، بخرد. مجلس مذکور را مجلس شادباش نیز میگویند.
روزِ وه
پنج روز آخر سال را زرتشتیان روزِ وه میگویند. اما دیگران آنرا پنجروز خمسه یا دُزدیده نامیدهاند. در این پنج روز مراسم گهنبار [1] برگزار میگردد. در پنجاه سال قبل، طبق تقویم شمسی که باید آخر اسفند ماه باشد؛ برابرِ تقویم قدیمی دینی، در اوایل شهریور ماه بود. زیرا مردم آن زمان کبیسه را فراموش کرده بودند.
روز هرمزد فروردین ماه، اول سال را روز وه میگویند، که پس از پنجۀ وه میباشد. باور چنانست که دراین روز روانان را بدرقه مینمایند. باوری زرتشتیان است که در این روز روانان را بدرقه مینمایند و در پنج روزِ پنجۀ وه روانان آزادند که به دیدن بازماندگان خود بروند. زرتشتیان در این پنج روز کمال پاکیزگی را رعایت، و به یاد روانان در منزل بوی خوش بر آتش میگذارند که هوا راهم تصفیه میکند. همه در این روز به یاد رفتگان، اوستا میخوانند که آنها را خشنود سازند و در حقشان دعای خیر بنمایند.
گهنبارِ پنج روزۀ پنجهوه، به نام چهره همس پس میدیوم میباشد، به معنای برابر شدن شب و روز.
در روز هرمزدِ [2] فروردین ماه، یک ساعت پیش از طلوع آفتاب، کدبانوی منزل، همۀ اهل خانه را از خواب بیدار میکند و پس از شستن دست و رو، همگی با سبزی و میوه و هیزم و بوی خوش و سیر و سدآب به پشتبام میروند. نیم ساعت پیش از برآمدن آفتاب، هیزم را آتش میزنند و به گِردِ آن اوستای اوشهنگاه میخوانند، و کدبانو سیر و سدآب درست میکند. مسلمانان آتش افروزی مذکور را میگویند نشان آمدن سرما میباشد!
در این روز همه مردم، چنانکه در جشن تیرگان گفته شد، به دادگاه (دخمه) و سرخاک رفتگان خود میروند.
جشن مهرگان
روز مهرایزد و ماه مهر جشن مهرگان است. در آن روزگاران تا روز وراهرام ایزد، پنج روز ادامه داشت. زرتشتیان، برخلاف آئینِ اشو زرتشت، قربانی میکردند؛ عملی که برابر قانون دین منع شده است. چنانکه اکثریت زرتشتیان که پس از فرار از تعقیبات دینی از ایران و پناهنده شدن در هند، در بخش گجرات هند زندگی میکنند، بین آنها رسم قربانی در روز مهرایزد و مهرماه، نبوده و نیست.
از دویست سال پیش از قربانی زرتشتیان خبری در دست ندارم. اما از یکصد و بیست سال پیش، به گفتۀ کهنسالان اطلاعی بدست آوردهام. در آن روزگاران، در چهار روز نخست جشن مهرگان، گوسفند قربانی میکردند و آن را بریان مینمودند. یک ران گوشت بریان را برای دهمؤبد میبردند که در درب مهر جمع میکرد و روز وراهرامایزد، آش خیرات، از پولی که قبلاً از جماعت جمع کرده بودند، پخته میگشت.
پسین روزِ وراهرام، همگی در درب مهر جمع میشدند و لووک (نان کوچک) هم میبستند. و گهنبار به نام هَماروانان و اشوان میخواندند. سپس لرک (آجیل) بین حاضران تقسیم میشد و گوشت بریانی که در درب مهر جمع شده بود، نخست سهم پاکشوی مرد و زن و نساسالار یعنی دخمهبان و دهمؤبد و چراغسوزان و غیره که کار دینی انجام میدادند، جدا کرده، با بیست و یک لووک به آنها میدادند. بقیۀ گوشت بریان را با لووک در میان حاضران تقسیم میکردند که با خود به منزل ببرند. و آش خیراتی که پخته شده بود، به حساب تعداد هر خانواده به منزلشان میفرستادند.
در دروان کودکی و جوانی نگارنده، دیگر کسی گوشت به منزل نمیبرد. رسم مذکور منسوخ شده است و کسانی که قربانی میکنند، خویشان و دوستان و آشنایان خود را به مهمانی دعوت میکنند و خبری از سهم پاکشویان و نساسالاران و دهمؤبد و غیره که امور دینی انجام میدهند، نیست. و کسی به یاد آنها نیست. و اگر کسی به یاد آنها افتاد و دلش خواست، برای آنها چیزی میفرستد. اما آش خیرات و برگزاری مراسم گهنبار هنوز پابرجاست. ولی به مرور زمان از بین میرود. در آن روزها جشن مهرگان را به حساب تقویم قدیمی میگرفتند که برابر ۱۶ بهمنماه میافتاد. اما امروز افرادی که قربانی مینمایند، در روز ۱۶ مهرماه شمسی جشن را برگزار میکنند.
خیرایزد و دیماه
اشو زرتشت در روز خیر ایزد و دیماه جهان فانی را بدرود وبه سرای باقی شتافت. اهل روستا، زن و مرد و کودک در پسینِ این روز در درب مهر جمع میشوند و گهنبار توجشن از پولی که مردم پرداختهاند، به نام اشو زرتشت و اشوان برگزار میکنند.
پُرسه اسفندماه
روز اول اسفند برابر تقویم دینی خورشیدی، مانند تیرماه پرسه روانانی را که یک سال از درگذشتشان نگذشته است، در منازل یا درب مهر برگزار کرده و بعدازظهر به دادگاه (دخمه)، به سر خاک رفتگان میروند، که شرحش در جشن تیرگان داده شد.
جهیز دختران در هفتاد سال پیش
دختران هفتاد سال پیش مانند دختران امروزی نبودند. بیسواد و از خواندن و نوشتن بیبهره، پاک و صاف و بیغل و غش، و زندگیشان ساده بود. فرانبردار پدر و مادر و حرف بزرگتر از خود را میشنیدند. دانش خانهداری و پخت و پز را میدانستند، و دلبستۀ زندگی خانوادگی [بودند] و ریسیدن و بافتن پارچه و مانند آن رابخوبی یاد میگرفتند. با شرم و حیا بودند. نافرمانی و سرکشی نمیکردند. کشاورزی و حیوانداری میدانستند. در کشت و برداشت محصول زراعتی، با پدر و برادر همکاری و کمک مینمودند. در امور خانوادگی، به مادر مدد میکردند. در دوران پانزده یا هجده یا بیست سالگی، بدون روی و ریا و با صداقت و مهربانی در خانۀ پدر و مادر خدمت میکردند.
هنگامی که بخت درِ خانهشان میزد و خواستگاری قدم پیش مینهاد و پدر و مادر او را میپسندیدند، آنها نیز بدون چون و چرا پیشنهاد پدر و مادر را میپذیرفتند. اینک که دختر باید به خانۀ بخت برود، چشمداشت جهیزی داشت که به همراه خود به خانۀ شوهر ببرد، تا باعث سرافرازی و سربلندیش باشد.
اینک آنچه را که نگارنده به خاطر دارد، ازسر تا به پا، ازجنس پارچه شرح میدهد:
لچک سر عروس از پارچۀ سبز ابریشمی بود که کنارۀ آن با نقش ریز عالی با دست
سوزنکاری شده بود. سایۀ کوی ابریشمی سبز رنگ، یا هفت رنگ، به چارقدی
میگفتند که پارچۀ آن از چند تکۀ رنگین و بوتهدار تهیه شده بود. چارقد چیت
پشمی که از ابریشم یا پشم میش یا کورک شتر درست شده و دارای دو سه رنگ
برجسته و لبهای آن گلمکدار و به رنگهای مختلف بود. چارقد چیت معمولی آن
زمان از هند به ایران میآوردند. پیراهن ترمه از پارچۀ سبز مخصوص بود که
لبهای پائین آن نقشهای برجسته داشت . پیراهن چیت گلدار و مقنعه گل هند که
پارچۀ آن از هند به ایران میآمد؛ [با]مقنعۀ گل بوتهدار و غیره. شلواری که
از مچ پا تا زانو، در جلوروی، دارای تخته گل و بوت سوزنکاری شده و از
زانو تا بالاتنه، ازپارچۀ سبز ابریشمی و همانند آن دوخته میگشت. و کفش ترمۀ
نازک گرانبها وجوراب ابریشمی و پشمی و غیره.
از اثاثیۀ منزل: دیگ بزرگ و کوچک و طشت، بادیه و لگن، و مشربه، ترش پاله، طاسهای مختلف، قاشق، باره، چمچمههای مختلف، کلاویز، تابه، دیگ سنگی که در خراسان ساخته میشد، ماهیتابه، بلسک (بیل آهنی)، طاس روئین کوچک چند عدد، بشقاب مختلف، سینی کوچک و بزرگ، آفتابه، تغار، ظروف چینی، کتلی، پیالۀ آبگردان، خلاصه تمام ظروف مسین به استثنای چند تای آن.
عروسی یا دامادی
هرگاه پسری دختری را میپسندید و تعلق خاطر نسبت به او پیدا میکرد، به پدر و مادر خود اظهار مینمود و اگرآنها اشکالی در آن ازدواج نمیدیدند، و دختر و خانواده او رانجیب و مردمانی نیک میدانستند، برای برآورده شدن خواهش پسر اقدام میکردند.
نخست دهمؤبد روستا را برای خواستگاری به منزل پدر دختر میفرستادند. دهمؤبد هنگام ورود به آنجا، پس از احوال پرسی میگفت:
«به خوشنودی اهورا مزدا، خبری خوش و مسرتبخش برای شما آوردهام که فایدۀ
دو گیتی در آن حاصل است. پسر فلان بن فلان، به رضایت پدر و مادر خود، مرا
خواستگاری دختر عزیز ارجمندتان فرستاده است. اینک چشم براه است که پاسخ
خوشنودی شما و پذیرفتن او را به چاکری برایش ببرم.»
پدر و مادر اگر پسررا شایسته و خوشاخلاق و مرد و صاحب صفات مردی میدیدند، که دُردانۀ آنها بتواند یک عمربا او به وفاداری و خوشی زندگانی خواهد کرد، پس از پذیرائی دهمؤبد، به نزد دختر میرفتند و او را از خبر مژدهبخش آگاه میکردند. اگر دختر پسر را میپسندید، خاموشی اختیار میکرد، که نشان رضایتمندی او بود. وگرنه به پدر و مادر میگفت که : «من خدمتگذار شما میباشم و هنوز موقع شوهر کردنم نمیباشد.»
اگر دختر خاموش مینشست، پدر و مادر به نزد دهمؤبد برگشته، میگفتند: «به فلانکس خبر بده که پسرش را به سرافرازی و سروری میپذیریم.»
ولی اگر دختر مایل نبود، به دهمؤبد میگفتند: «به آنها بگو از ایشان ممنون و سپاسگزایم، اما هنوز موقع عروسی دخترمان نرسیده و متأسفیم که خواهش آنها را نمیتوانیم بپذیریم!»
اگر والدین پسر را میپسندیدند، به دهمؤبد میگفتند: «به یاری اهورا مزدا و داد دینِ بهی، پیوند زناشوئی را به خوشنودی خداوند میپذیریم. دهمؤبد به منزل خواستگار برمیگشت وخبر رضایتبخش را به ایشان میداد.»
آنگاه والدین طرفین با هم مشورت میکنند و روز شیرینی خوردنِ نامزدی را معین مینمایند. روز موعود از طرف داماد یک انگشتر طلا و چند کلهقند و مقداری پارچۀ سبز و یک انار شیرین که ۳۳ ریال نقره به شماره ۳۳ امشاسپندان و ایزدان در آن فرو کردهاند، و مقداری شیرینی و نبات در یک یا دو سینی بزرگ گذارده و پارچۀ سبز بر روی آن میاندازند و یک یا دو مرد به سر گذاشته، همراه داماد و خانواده و خویشاوندان نزدیک به منزل پدر دختر یا به عبارت دیگر پدر زن میروند.
چون به دربِ خانۀ مذکور میرسند، [یک] زن سالمندِ عاقل، با ظرف آویشنِ مخلوط با نقل، پیش میآید و سه بار آویشن بر سر داماد میریزد، و دعای مخصوص را میخواند و بر روی سینی که مرد بر سر خود دارد، سه بار آویشن میریزد. چون داخل منزل میشوند، حاضرین با داخل شدن آنها به منزل، با صدای رسا هافرا و شادباش میگویند و در محلی که برای پذیرائی مهمانان آراسته شده سینی را بر زمین میگذارند و چون مهمانان خانوادۀ دختر هم حاضر میشوند، همگی دور تا دور اتاق مینشینند. سپس زنِ مجربِ دانا، پیش رفته، پارچۀ سبز را از روی سینی — که از طرف داماد آمده — برمیدارد. یک سماور را به عروس و یک عرقچین و کلهقند — که در کاغذ سبز رنگ پیچیده شده — به پدر عروس و کلهقند دیگر پارچه را به مادر عروس، و انگشتری هم به برادر و خواهر عروس هدیه داده میشود. سینی کوچک پر از نقل را میان حاضرین گردانده، هرکدام نقلی برداشته به دهن میگذارند و میگویند: «کام شیرین باشید!»
پس از آن، ازطرف خانوادۀ عروس، سینی بزرگی که پارچۀ سبز به روی آن انداختهاند، به میان مجلس و حاضرین میآورند. باز زنِ باتجربه، پارچه را از روی سینی دور کرده، پیراهن و قبا و کلاه، پاجامه یا تنبان و گیوه و دستمال ابریشمی و غیره به داماد هدیه میشود. به کسان داماد هم کلهقند و عرقچین و به زنانشان اشیاء باب روز تقدیم میشود. هنگام تقدیم اشیا به طرفین صدای رسای هافرا و شادباشِ حاضرین در محل میپیچد. تذکر این مطلب نیز لازم است که در گوشۀ سینی، طرفین ارمغانها، آویشن و سنجد و بادام نیز قرار داده میشود.
پس از اتمام رد و بدل هدیهها، عروس را در مجلس حاضر میسازند. آنوقت داماد بلند شده، انگشتر را در دست عروس کرده و میل طلا را هم که با خود آورده، به مچ دست عروس میکند و تکه نباتی هم به دهن عروس میگذارد و انار شیرین که ۳۳ ریال نقره بر آن فرو شده، به دست عروس میدهد، و عروس هم حلقۀ انگشتر به دست داماد میکند. هدیههای دیگری هم رد و بدل میگردد و پسر و دختر نامزد یکدیگر میشوند.
در تمام مراسم مذکور، دهمؤبد روستا هم حاضر و شرکت میکند. سپس برای پذیرائی مهمانان سفره اندخته میشود. مهمانان پس خروج از منزل به دو خانواده عروس و داماد میگویند: «عروس داماد یک بخت باشند! بختشان بیدار و روشن و نیک و تا آخر عمر با زندگانی پربار، با برومندی و شادکامی بسر برند!»
این دو نفر پس از نامزدی، آزادانه با هم رفتوآمد میکنند. پس از چند ماه، دو خانواده با هم مشورت کرده روز عروسی یا دامادی را معین میکنند. چون روز تعیین شده نزدیک میرسد، به دوستان و خویشان دور و نزدیک خبر میدهند که فلان روزمجلس عروسی برقرار میگردد و با حضور خود بررونق مجلس بیفزایند.
روز موعود، هم مجلس داماد و هم منزل عروس برای پذیرائی مهمانان آماده میشود. در هر منزل بساط پختن غذا، پلو، آبگوشت، قرمهسبزی و همانند آن گسترده میگردد. در عصر مذکور یک نفر از طرف هر دو خانواده برای دعوت مردم به مجلس عروسی میرود.
نیمساعت پس از غروب، مردم به تدریج در محل پذیرائی حاضر شده، بر روی فرش مینشینند و تا دو ساعت از شب رفته همۀ وسایل پذیرائی آماده میگردد.
پس از انداختن سفره، میوۀ فصل، مانند انار، سیب، خیار سبز در بشقابها چیده بر سر سفره میگذارند. نان خانگی را نیز بریده، دو بخش کرده با بشقاب و سبزی و پنیر و ترب هم بر سر سفره گذاشته میشود.
اما گواهگیری زناشوئی: در پسین روز، مؤبد به اتفاق دهمؤبد و خویشاوندان نزدیک، گرد هم آمده، پدر زن و داماد برابر هم بر سر سفره مینشینند. در یک پارچۀ ابریشمی سبز، انار شیرین و تخممرغ و قیجی و اندکی آویشن و بادم و نقل گذارده و حاضر میباشد. شمع روشن نیز در آن مجلس آماده است. و چون مؤبد به گواهگیری مشغول میگردد، جوانی از بستگان نزدیک داماد، پارچۀ سبز مذکور را به دو دست گرفته، بر سر داماد نگاه میدارد. پس از اتمام مراسم گواهگیری، یک نفر تخممرغ را از خانه به بیرون پرتاب میکند و از نقل آن [پارچۀ سبز] حاضرین دهن شیرین میکنند. سپس قَرابههای شراب و عرق به تدریج خالی میگردد. یک نفر مردِ کامل، ساقی میگردد و پیالههای روئین [3] کوچک را از شراب و عرق پر میکند و پسر بچهای آن را نزد مهمانان میبرد و هر کس مایل به نوشیدن باشد، گرفته با گفتن سلامتی داماد و عروسی و جمع! مینوشد. و از نان و پنیر و سبزی،چاشنی میگیرد.
پس از آنکه سه بار باده به گردش میآید، سفرۀ میوه برچیده شده، سفرۀ غذا حاضر میگردد. پلو و آبگوشت و ماست و نان و پنیر و غیره بر سر سفره چیده میشود و مهمانان به خوردن غذا مشغول میگردند. دو سه نفر هم بشقابهای انواع غذا در دست دارند، تا بشقابی که خالی میگردد، دوباره پر کنند.
پس از صرف غذا، اهل خانه و مهمانان و مردان و زنان و کودکان روانۀ منزل عروس میگردند. عروس را پس از آراستن، با دو نان و مقداری پلو و خورش در سفرههای بسته، همراه میکنند تا با خود به خانۀ شوهر ببرد. به این معنی که رزق خود را از خانۀ پدر به خانۀ شوهر میبرد. پیشانیبندی هم آراسته از سکههای نقره به پیشانی عروس میبندند و بر سر عروس، در حالیکه لباس عروسی بر تن دارد، پارچۀ سبزی میاندازند که چهرهاش پیدا نباشد. عروس پشت سر پدر، در حالیکه با دست خود کمر او را گرفته، حرکت مینماید و یک نفر نیز طرف داماد، در بین راه پاندازِ عروس را به پدر میدهد؛ و آن شامل سکههای نقره و نقل و شیرینی میباشد که به کمر خویش بسته و به تدریج در طی راه به پدر عروس داده میشود. و چون در طی راه به خانۀ هر زرتشتی که میرسند، اهل خانه آویشن و شیرینی بر سر عروس میریزند و هیزمی را که قبلاً آماده کردهاند، آتش میزنند و آن به معنای روشنی و گرمی است که برای عروس خواستار میشوند. پدر عروس در هر گردش کوچه یا در زیر ناودان یا جای ویژۀ دیگر میایستد و طالب پانداز میگردد و چون پاانداز داده میشود صدای هافرا و شادباش مردم در هوا میپیچید. گاهی نیز شخصی جلو آمده به مناسبت وقت، آواز میخواند. حرکت از منزل عروس تا منزل داماد بسیار به کندی پیش میرود و دو سه ساعت طول میکشد.
چون به درب خانۀ داماد میرسند، اول پدرِ داماد بایستی پیش آید و هدیه پیشکش کند. مثلاَ میگوید: «دو جره آب و دو قفیز زمین!» ولی کسانی که آب و زمین از خود ندارند، دو رأس میش یا بُز و مانند آن تقدیم مینمایند. سپس مادر پیش میآید و به قدرِ توان خود چیزی پیشکش میکند. چون نوبت به داماد میرسد، پیش آمده میگوید: «جسم و جان و روانم را با این پیمان که بستم پیشکش مینمایم، که هرگز پیمانشکنی نکنم و او را نرنجانم و او هم عین آنها را که گفتم با من رفتار کند!»
آنگاه پدر دست دختر را به دست داماد میدهد و میگوید: «یک بخت و کامروا باشید!» دهمؤبد فوراً دست راست داماد را گرفته و آنها را سه بار به دور آتشی [4] که در وسط خانه افروخته شده، با خواندن اوستا و دعا، میگرداند و حاضرین نیز، نقل و آویشن بر سر داماد و عروس میریزند یا میپاشند. و دهمؤبد عروس و داماد را به در حجله میبرد و آنها را داخل حجله میکند و مردم پراکنده شده به خانۀ خود میروند.
عصر روز دوم، خانوادۀ عروس و خویشاوندان نزدیک، هدیه و ارمغان برای داماد و عروس، و جهیز عروس را هم با هافرا و شادباش به منزل داماد میبرند و هدیهها باز رد و بدل میگردند. و شب پس از صرف غذا به منزل بازمیگردند. این بود شرح عروسی در روستاهای زرتشتینشین یزد در هفتاد سال پیش.
اربابی رعیت در هفتاد سال پیش
در مورد وضع اربابی و رعیتی، آنچه معمول بلوک رستاق استان یزد بوده، صحبت میکنم. در مورد نقاط دیگر سکوت اختیار مینمایم.
در قصبههای بزرگ قدیم مانند زارچ، فیروزآباد، اشکدز و غیره، آب و زمین از یکدیگر جدا میباشند. هر قصبه میرآب دارد و میرآب هم سبوکش دارد.
سبوکش در یک اتاق کنارکشتزار مینشست و یک تغارچه پراز آب در برابر خود میگذاشت و طاسی داشت که با حساب هندسه درست میکردند، و در پائین طاس سوراخ ریزی بود، و در پائین تا بالای طاس، شش خط ریز کشیده شده بودند که هر یک را یک دانگ مینامیدند. طاس مذکور بر روی تغارچه آب گذاشته میشد و آب از سوراخ، به طور منظم داخل طاس میگشت. طاس که پر از آب میشد، غرق میگردید و سبو کش با دو انگشت خویش آنرا بیرون آورده سه بار میتکاند و باز به روی آب میگذاشت. طاس که پر میگشت، میشد یک سبو یا یک جره، که به حساب امروز ده دقیقه میشود.
هرشبانه روز یک صد و چهل جره یا سبو میباشد که ۲۴ ساعت تمام است.
آب قصبهها و روستاهای قدیمی — که زمین و آب از هم جداست - کلاً یکهزار و دویست و چهل جره میباشد که هر دو و پنج و ده و بیست جرۀ آن به دست کشاورزی مخصوص بود. آب تمام کشاورزانی که آب شرب مینمودند، در دفتر میرآب ثبت میگشت. کسی که دو جره آب کشت میکرد، در فصل صیفی — که گندم و جوکاری باشد — در هر شانزده روز یکبار آب به او میدادند . پس از خورداد [خرداد] تا اول آبانماه، هر هشت روز یک جره آب به او میدهند.
کشت هر کس،که کم و آبش زیادی بود، به میرآب رجوع میکرد. و آن کس که کشت او زیاد و آبش کم بود، او هم به میرآب رجوع میکرد. میرآب در دفترِ ثبت، آب آنکس را که زیاد بود به آ نکس که کم بود میداد و ثبت میکرد و بهای آب را نیز میرآب معین مینمود. دو نفر هم آبیار سالانه بودند. کشاورزی که خود فرصت نداشت، آبیار کشتزار او را آبیاری میکرد. سبوکش هم دو نفر بودند. میراب فقط یک نفر بود. اجرت سالانۀ کارکنهای مذکور روی مقدار جرۀ آبها تعین میگشت. مالالاجارۀ مال و زمین را مالکان معین میکردند.
پس از توضیح مختصری از قصبات و دهات قدیمی، اینک به وضیح دهات طاقبندی میرویم.
اکثر روستاهای مذکور شانزده شبانروزی است. چهارده و دوازده شبانروزی هم وجود دارد. ما از شانزده شبانروزی صحبت میکنیم. دهات شانزده شبانروزی ۲۲۴۰ جره است. یک شبانروز را دو طاق، یا چهار و نیم طاق یا هشت تسوج، میگویند.
بعضی از کشاورزان جدید تا یک شبانروز کشت مینمایند. اما انگشتشمارند. نیم طاق و یک طاق هم وجود دارد. کمتر از همه کشاورزان تسوجی میباشند.
کود شیمیائی در آن دوره وجود نداشت. کشاورزان برای تهیۀ کود حیوانی، میش و بره و بز در طویله داشتند. افزون بر کودی که از آنها به عمل میآمد، از پشم و شیرو پنیر آنها نیز استفاده میکردند. هر میش و بز، سالی یک بچه میزائیدند. هر سال مقداری از قوچ ونرینه حیوانات که زیادی داشتند، به قصابها میفروختند. الاغ و گاو و شتر هم نگه میداشتند. الاغ برای حمل کود به کشتزار و امور متفرقه و حمل گِل خشک برای پهن کردن در طویله حیوانات بود. گاو برای اینکه سالی یک گوساله بیاورد و هشت ماه از شیرش استفاده شود، و هنگام خرمنکوبی و انجام کارهای دیگری که از او ساخته است، به کار آید. شتر برای حمل کود حیوانی و به اصطلاح سیاهبار به روستا و حمل محصولات کشاورزی به شهر و گاهگاهی رفتن به کوهستان و حمل هیزم برای سوخت خانواده و فروش آن به شهر، بهترین وسیله بود.
قبل از پیدا شدن ماشینهای کشاورزی و سواری، اوضاع به قرار بیان در بالا بود.
بعضی از کشاورزان سرمایهدار، سالی ده تا پانزده گوسفند پروار کرده، از اول اسفند تا آخر فروردینماه، به فروش میرسانیدند. گوشت در همه جا، چه در شهر و چه روستا فراوان بود. نگارنده به یاد دارد که گوشت منی هشت ریال — که شش کیلو و چهاصد درم آنروز باشد — به قصاب فروخته است.
در آن دوره زمین را برای کشت چگونه آماده میکردند: کمترین کود حیوانی و سیاهبار، برای دو دست زمین، برای کشت گندم، بیست واله بود که با الاغ حمل کرده بر زمین پهن میکردند. برای کشت جو ۲۵ واله و کشت تریاک ۳۰ واله بود.
برای شخم زدن، چهار نفر بیل زن، که دو [نفرشان] راستی و دو [نفرشان] چپی بودند، زمین را میکندند و در حین بیل زدن وردشان این بود:
«یک از من وردار. و یک از خودت واردار، پُشتش بزن. خیر رسون خیر میبینه.
ببین کجای زمین کشه گرفته. ته اش بیار. یکی از بند وردار. ریشهاش بزن. خدا
خیرت بده!»
از صبح تا ظهر زمین را میکندند و اجرتشان ده شاهی بود؛ که نیم ریال باشد. زمینی که بیل زده میشد، تا تیرماه بچوم میخورد؛ یعنی بیکار افتاده و آب میخورد، و در آبانماه بر روی آن میکاشتند.
کشاورزی که خوب خدمت زمین میکرد، و آبیاری هم بخوبی انجام میداد، هنگام برداشتن محصول، از یک تخم، پنجاه تا شصت تخم بدست میآورد؛ یعنی اگر در یک قفیز زمین یک من تخم — خواه تخم گنده یا جو — پاشیده بود، پنجاه تا شصت من محصول برمیداشت. و آنکه خدمت زمین را کمتر کرده، استفاده کمترداشت.
اینک از اجاره و استجاره گفتگو میکنیم: تا قبل از جنگ جهانی دوم، بهای اجناس و کالاها چندان فرق نکرده بود. مالالاجارۀ روستائیان نیز به حد خود باقی بود و اربابها و مالکین، کشارزان را تحت فشار نمیگذاشتند. کشاورزی روستاهای رستاق یزد تا پنجاه سال نیمه کاری بود، یعنی پروار کردن زمین، کندن و کود دادن و کشت و کار آن با کشاورزان بود. پیشکاری، یعنی تعمیر و لایروبی قنات وپرداخت نفقه و مالیات دولت، با مالکان زمین بود.
محصولات گندم و جو، پس از خرمن کردن وکوبیدن و
پاک کردن، دادن سهم آبیاری، دشتبانی، خرمنکوبی و پاککنی و درویشان. بقیۀ
آن که در خرمن تل انبار بود، بین مالک و کشاورز بدین گونه تقسیم میگشت: یک
شال چهار تختۀ بزرگ، پای انبارِ محصول پهن میشد. یک نفر مردِ کامل باتجربه،
پای خرمن دوزانو به زمین مینشست. ظرف مسینی که یک من جو یا گندم در آن جا
میگرفت، پر میکرد و میریخت در شال و میگفت:
«یک است خدای جهان! دو
برکت سه سنگ و سه چهار! چاره ساز خدا. پنج سنگ و شش و هفت سنگ و هفت و هشت
سنگ و هشت و نُه سنگ، نُه و دههزار بار نام خدا! یازده ویک دوازده و سیزده
و سه، چهارده و چهار پانزده و پنچ شانزده و شش هفده و هفت هجده و هشت
نوزده و نُه: بیستهزار بار نام خدا!»
شال مذکو چون یکصد و بیست کیلو میشد، میبستند. و تا آخرین دانۀ گندم را چنین وزن میکردند. هر مقدار شالی که بسته شده بود، نیمی ارباب میبرد و نیمی کشاور.
محصول تریاک چون گرفته میشد، به منزل کدخدا میبردند. پس از جمع شدن محصول تریاک، خریدار تریاک، به روستا میآمد. کشاورزان طاس تریاک خود را که در منزل کدخدا بود، میآوردند و وزن میکردند و پولش هرقدر میشد، نیمی رعیت برمیداشت. مقداربیشتر محصولات به دید صاحبخبره تعیین میگشت. و نیمی از پولش را به نرخ روز مالک گرفته، میرفت. مقدارِ باغ انگور و انار و غیره هم همچنان صاحبخبره تعیین مینمود و ارباب پول نیمۀ آنرا میبرد. چنین بود روش نیمه کاری
در بینش اشوزرتشت خداوند را باید در روشنایی جستجو کرد پس هر زرتشتی به هنگام نیایش رو به سوی روشنایی می کند، هرگونه روشنایی درنماز تفاوتی ندارد . نور خورشید ، ماه ، چراغ که یکی از آنها نیز می تواند روشنایی آتش باشد . از سوی دیگر ایرانیان باستان ، آتش را نماد موجودیت خود یا نمادی از هویت ملی خودیا اجاق می دانستند و به آن افتخار می کردند زیرا آتش از بین برندة ناپاکی ها و روشن کنندة تاریکی ها است ، گرما و انرژی آتش چرخ های صنعت و پیشرفت را به چرخش می آورد و آتش درونی انسان اندیشه او را به خـردِ بی پایان اهورایی پیوند میدهد ، پس زرتشتیان به پیروی از نیاکان خود همچنان آتش را در آتشکده ها پرستاری می کنند تا یادآور پویایی روشنایی در هستی باشد .زرتشتیان آتشکده ها را درِمهر یعنی راه ورود مهربانی ها می دانند ومحلی است برای پیمان بستن دو دلداده چون پاک وبی آلایش می دانند.