آفرینش از نظر ادبیات مزدیسنی
اين دين نيز به وجود
پدر و مادر مشتركى براى همه ابناى بشر قائل است اما اهورامزدا خداى متعال
در دين زردشت، پيش از آفرينش مشى و مشيانه (آدم و حواى ايرانى) ابتدا پيش
نمونه انسان را از خاك آفريد: كيومرث به معنى «زندگى ميرنده، زنده ميرا»).
زيرا نخستين انسانى بود كه مقدر بود بميرد. او ششمين خلق مادى هُرمُزد است.
بنابر متون دينى زردشتى، موجودى است درخشان مانند خورشيد. او را به اندازه
چهارناى (=چهل فوت) بلندى است و پهنايش به اندازه بالايش. او در كناره چپ
رودخانه دائيتى (رودخانه اساطيرى ايران) آفريده مى شود. كيومرث داراى چشم،
گوش، زبان و دَخشَك است. دخشك داشتن يعنى نشان از خداوند داشتن او نمونه
انسان كامل است و براى يارى و كمك به آفريدگار خلق مى شود و به همين جهت،
كيومرث را مرد اَهلَو (يا مرد مقدس) نيز ناميده اند.
اما آفرينش اورمزد هنوز به جنبش درنيامده است. اهريمن به تك تك آفريده هاى اورمزد مى تازد و مى كوشد آنها را از بين ببرد. در اثر تازش اهريمن، جهان به حركت درمى آيد. سرانجام نوبت كيومرث فرامى رسد. اهريمن ديواَستَويداد (به معنى «زوال تن»، نام ديو مرگ) را با هزار ديو مرگ آفرين ديگر يا به قولى با هزاران درد و فرتوتى و بيمارى به سوى كيومرث مى فرستد. اما چون مقدر شده بود كيومرث سى سال زندگى كند، اهريمن موفق به نابودى او نمى شود. اورمزد براى كاستن درد و رنج كيومرث، او را به خواب سى ساله اى فرو مى برد. وقتى كيومرث از خواب طولانى خود بيدار مى شود، مى بيند همه جهان تاريك و انباشته از جانوران آزاردهنده شده است. آسمان، خورشيد و ماه شروع به حركت كرده اند و همه چيز آشفته شده است. دود و تاريكى با آتش آميخته است و دروغ در برابر راستى قرار گرفته است. سرانجام كيومرث در زمانى كه برايش مقدر شده بود، به پهلوى چپ مى افتد و مى ميرد.
چون كيومرث درگذشت، به سبب سرشت فلزين كه داشت، هشت گونه فلز از اندام هاى او پديد آمد: زر و سيم و آهن و روى و ارزيز و سرب و آبگينه و الماس.
و زر كه از همه برتر است، از جان او حاصل شد.
در اينجا، با اينكه تفاوتى با اسطوره هاى سامى به چشم مى خورد و منشأ انسان گياهى دانسته شده است اما باز هم اين گياه از خاك برمى آيد و تأكيدى بر اين معناست كه از خاك برآمديم و بر خاك شديم.
آنگاه، اورمزد انديشه هاى اورمزدى را به آنان تلقين مى كند: «شما تخمه آدميان هستيد، شما نياى جهان هستيد، من شما را بهترين كامل انديشى بخشيده ام. نيك بينديشيد، نيك بگوييد و كار نيك كنيد و ديوان را مستاييد».
از مشى و مشيانه شش جفت و به روايتى هفت جفت زن و مرد به وجود مى آيند و از آنان فرزندان ديگر و نسل بشر ادامه مى يابد.
در بخش هايى از اوستا كه امروز در دست است، نام مشى و مشيانه نيامده است.
بخش هايى كه در آن از كيومرث سخن رفته نيز شامل اطلاعات بسيار كمى است. اطلاعات فوق كه در انديشه دينى زرتشتيان از گذشته هاى بسيار دور وجود داشته، بيشتر از آثار دينى پهلوى به خصوص روايت مفصل بندهشن حاصل شده است كه كتابى پهلوى به معنى «آغاز آفرينش» است و در آن، روايت آغاز جهان و انسان شرح شده است.
در شاهنامه فردوسى هم نامى از مشى و مشيانه نيامده است. شايد به اين دليل كه در تقابل با «آدم و حوا»ى دين جديد (اسلام) قرار مى گرفته است. كيومرث در شاهنامه نخستين انسان نيست بلكه نخستين شاه است. اما معلوم نيست شاه كجا و شاه براى چه كسانى؟ در واقع، بازمانده انديشه نخستين انسان در شاهنامه به نخستين شاه تغيير شكل داده است گرچه به استناد يكى از بيت هاى شاهنامه كه دكتر جلال خالقى مطلق پيدا كرده، نخستين انسان هم به شمار مى آمده است: «چو از خاك مر جانور بنده كرد/ نخستين كيومرث را زنده كرد.»
در ميان آيين هايى كه در ايران زمين سربرآوردند، آيين مانى روزگارى از مقبوليت فراگيرى برخوردار شد. از اين رو، بد نيست نگاهى هم به آفرينش انسان در اين آيين بيندازيم. اسطوره آفرينش در آيين مانى از نظر فلسفى بسيار پيچيده است. به همين دليل وارد جزئيات آن نمى شويم. همين اندازه بدانيم كه آدم و حوا در آيين مانى با نام گهمرد و مرديانگ، نه آفريده خدا بلكه آفريده ديوان تاريكى هستند. اما روان آنان متعلق به جهان روشنى است. ديوآز ابتدا دو غول نر و ماده به نام هاى «اشقلون» و «پيسوس» مى آفريند و از فرزندان آن غولان، ابتدا تن يك نر را با استخوان، پى، گوشت، رگ و پوست مى سازد و او را «گهمرد» نام مى دهد. سپس بار ديگر از فرزندان آن غولان، به همان گونه تن ماده اى را مى سازد به نام «مرديانه». از آميزش اين دو «شيث» به دنيا مى آيد و به اين ترتيب، در بند شدن نور آدمى ابدى مى شود. در تفكر مانوى، نور الهى اسير زندان تن مادى است و كمال مطلوب، رهايى اين نور و پيوستن آن به جهان روشنى است. پيرو اين فلسفه، هر چه زودتر نسل بشر از ادامه حيات مادى بازماند، رهايى نور از اسارت ماده زودتر حاصل مى شود كه نتيجه آن هم چيزى جز رستگارى نيست.
در اساطير آرياييان هند، نخستين انسان منو(۵) نام مى گيرد. منو شخصيتى كهن در ميان هند و اروپاييان است كه در اساطير ژرمنى نيز به صورت منوس(۶)، پسر تويسكو(۷) خدا، پسر زمين بازمانده است. در هند، منو را همچون يمه(۸) (جمشيد ايرانى)، پسر ويوسوت(۹) (نور گنبد آسمانى) به شمار آورده اند. اين طبيعى است كه در تفكر انسان اوليه، نخستين انسان فرزند خورشيد باشد. منو نخستين قربانى كننده است. قربانى او پيش نمونه قربانى هايى است كه اكنون انجام مى گيرد.
منو نخستين پدر بشر و غالباً نياى قوم آرياست. اما در ايران، منو به عنوان نخستين انسان از همان ابتداى امر از صحنه محو شده است گرچه نام او به صورت هاى گوناگون بر جاى مانده كه خود، دال بر شهرت وى بوده است. مشهورترين نامى كه از منو به جا مانده، «منوچهر» است، به معنى «كسى كه نژاد از منو (انسان نخستين) دارد.»
در هند، جز منو، پسر ديگر ويسوت، يمه (فارسى: جم) نيز پدر مردم شمرده مى شود كه با خواهرش يمى(۱۰) (فارسى: جمى، جمگ) نژاد انسان را پديد مى آورند. لقب جم در فارسى نيز «شيد» است كه معناى ثانويه درخشان يافته است (از آنجا كه همواره لقب خورشيد بوده است) و باز توجيهى است بر پسر خورشيد بودن او، پسر ويوسونت (فارسى: ويونگهان).
نام يمه معمولاً به معنى «جفت، توأمان» است. يمه و يمى در واقع يك زوج توأمان هستند. در نظر انسان اوليه، فكر اينكه نخستين نر و نخستين ماده از يك اصل باشند، كاملاً طبيعى است. همان گونه كه مشى و مشيانه همزمان از شاخه ريواسى پيدا شدند. در واقع، افسانه جم و جمگ و مشى و مشيانه احتمالاً فقط دو شاخه از يك اصل اند. نام «توأمان، جفت» به دوره هند و ايرانى برمى گردد و پس از جدا شدن اقوام آريايى از هم، نام «ميرا، مرد» (مشى) در ايران بر نخستين نر نهاده شد.
با نگاهى به داستان هاى آفرينش انسان، آنچه بيش از همه به چشم مى آيد، رابطه آدمى با خاك است. اين رابطه را چه در داستان هايى كه منشأ دينى دارند، مى بينيم و چه در اسطوره هاى بشرى. شايد ساخته شدن آدمى از گل به قياس با كارهاى كوزه گرى باشد كه از زمان هاى دور و دراز شناخته شده بود. بدين گونه است كه در مصر، خنون(۱۱) آدميان را از گل مى سازد و در اساطير بابل، زن - خداى ارورو(۱۲) هيكل انكيدو را از خاك مى سريشد. در حماسه آفرينش بابلى، خداى مردوك گل را با خون خداى كينگو به هم مى آميزد و انسان را از آن مى سازد. خون خدا به عنوان اصل حياتى در اساطير عبرى، جاى خود را به «دم خدايى» مى دهد كه در بينى آدم دميده مى شود و به او جان مى بخشد. در اساطير يونان نيز يكى از خدايان يونانى به نام پرومته بود كه انسان فانى را از خاك رس شكل داد و آفريد. همو كه آتش (نماد دانايى) را از خدايان دزديد و در ساقه توخالى گياهى پنهان كرد و براى انسان آورد و به اين ترتيب، آفريننده و خدمتگزار بشر شد.
در ادبيات پهلوى هم كيومرث لقب گلشاه دارد: «آن نخستين پذيرنده دين از دادار، كيومرث است كه بن مردم است. او به كنش دين در جهان و سامان بخشى و آراستن و رواج بخشيدن آفريدگان، نخستين گل شاه بود.» (دينكرد).
البته گل شاه در اصل «گرشاه» به معناى «شاه كوهستان» بوده كه در اثر همسان بودن املاى گل و گر در پهلوى (gl)، گمان رفته كه او شاه گل است و آنگاه واژه با هزوارش گل (طينا) نوشته شده است و در آثار نويسندگان عرب و ايرانى، لقب معمولى كيومرث شده است كه در هر دو صورت تلفظ، باز كيومرث به عنوان نخستين انسان يا پيش نمونه نخستين زوج بشرى رابطه اى مشهود با خاك و گل دارد. رابطه اى كه در تمامى داستان هاى آفرينش آدمى و نيز مرگ او تكرار مى شود: عاقبت خاك گل كوزه گران خواهيم شد.
اما آفرينش اورمزد هنوز به جنبش درنيامده است. اهريمن به تك تك آفريده هاى اورمزد مى تازد و مى كوشد آنها را از بين ببرد. در اثر تازش اهريمن، جهان به حركت درمى آيد. سرانجام نوبت كيومرث فرامى رسد. اهريمن ديواَستَويداد (به معنى «زوال تن»، نام ديو مرگ) را با هزار ديو مرگ آفرين ديگر يا به قولى با هزاران درد و فرتوتى و بيمارى به سوى كيومرث مى فرستد. اما چون مقدر شده بود كيومرث سى سال زندگى كند، اهريمن موفق به نابودى او نمى شود. اورمزد براى كاستن درد و رنج كيومرث، او را به خواب سى ساله اى فرو مى برد. وقتى كيومرث از خواب طولانى خود بيدار مى شود، مى بيند همه جهان تاريك و انباشته از جانوران آزاردهنده شده است. آسمان، خورشيد و ماه شروع به حركت كرده اند و همه چيز آشفته شده است. دود و تاريكى با آتش آميخته است و دروغ در برابر راستى قرار گرفته است. سرانجام كيومرث در زمانى كه برايش مقدر شده بود، به پهلوى چپ مى افتد و مى ميرد.
چون كيومرث درگذشت، به سبب سرشت فلزين كه داشت، هشت گونه فلز از اندام هاى او پديد آمد: زر و سيم و آهن و روى و ارزيز و سرب و آبگينه و الماس.
و زر كه از همه برتر است، از جان او حاصل شد.
در اينجا، با اينكه تفاوتى با اسطوره هاى سامى به چشم مى خورد و منشأ انسان گياهى دانسته شده است اما باز هم اين گياه از خاك برمى آيد و تأكيدى بر اين معناست كه از خاك برآمديم و بر خاك شديم.
آنگاه، اورمزد انديشه هاى اورمزدى را به آنان تلقين مى كند: «شما تخمه آدميان هستيد، شما نياى جهان هستيد، من شما را بهترين كامل انديشى بخشيده ام. نيك بينديشيد، نيك بگوييد و كار نيك كنيد و ديوان را مستاييد».
از مشى و مشيانه شش جفت و به روايتى هفت جفت زن و مرد به وجود مى آيند و از آنان فرزندان ديگر و نسل بشر ادامه مى يابد.
در بخش هايى از اوستا كه امروز در دست است، نام مشى و مشيانه نيامده است.
بخش هايى كه در آن از كيومرث سخن رفته نيز شامل اطلاعات بسيار كمى است. اطلاعات فوق كه در انديشه دينى زرتشتيان از گذشته هاى بسيار دور وجود داشته، بيشتر از آثار دينى پهلوى به خصوص روايت مفصل بندهشن حاصل شده است كه كتابى پهلوى به معنى «آغاز آفرينش» است و در آن، روايت آغاز جهان و انسان شرح شده است.
در شاهنامه فردوسى هم نامى از مشى و مشيانه نيامده است. شايد به اين دليل كه در تقابل با «آدم و حوا»ى دين جديد (اسلام) قرار مى گرفته است. كيومرث در شاهنامه نخستين انسان نيست بلكه نخستين شاه است. اما معلوم نيست شاه كجا و شاه براى چه كسانى؟ در واقع، بازمانده انديشه نخستين انسان در شاهنامه به نخستين شاه تغيير شكل داده است گرچه به استناد يكى از بيت هاى شاهنامه كه دكتر جلال خالقى مطلق پيدا كرده، نخستين انسان هم به شمار مى آمده است: «چو از خاك مر جانور بنده كرد/ نخستين كيومرث را زنده كرد.»
در ميان آيين هايى كه در ايران زمين سربرآوردند، آيين مانى روزگارى از مقبوليت فراگيرى برخوردار شد. از اين رو، بد نيست نگاهى هم به آفرينش انسان در اين آيين بيندازيم. اسطوره آفرينش در آيين مانى از نظر فلسفى بسيار پيچيده است. به همين دليل وارد جزئيات آن نمى شويم. همين اندازه بدانيم كه آدم و حوا در آيين مانى با نام گهمرد و مرديانگ، نه آفريده خدا بلكه آفريده ديوان تاريكى هستند. اما روان آنان متعلق به جهان روشنى است. ديوآز ابتدا دو غول نر و ماده به نام هاى «اشقلون» و «پيسوس» مى آفريند و از فرزندان آن غولان، ابتدا تن يك نر را با استخوان، پى، گوشت، رگ و پوست مى سازد و او را «گهمرد» نام مى دهد. سپس بار ديگر از فرزندان آن غولان، به همان گونه تن ماده اى را مى سازد به نام «مرديانه». از آميزش اين دو «شيث» به دنيا مى آيد و به اين ترتيب، در بند شدن نور آدمى ابدى مى شود. در تفكر مانوى، نور الهى اسير زندان تن مادى است و كمال مطلوب، رهايى اين نور و پيوستن آن به جهان روشنى است. پيرو اين فلسفه، هر چه زودتر نسل بشر از ادامه حيات مادى بازماند، رهايى نور از اسارت ماده زودتر حاصل مى شود كه نتيجه آن هم چيزى جز رستگارى نيست.
در اساطير آرياييان هند، نخستين انسان منو(۵) نام مى گيرد. منو شخصيتى كهن در ميان هند و اروپاييان است كه در اساطير ژرمنى نيز به صورت منوس(۶)، پسر تويسكو(۷) خدا، پسر زمين بازمانده است. در هند، منو را همچون يمه(۸) (جمشيد ايرانى)، پسر ويوسوت(۹) (نور گنبد آسمانى) به شمار آورده اند. اين طبيعى است كه در تفكر انسان اوليه، نخستين انسان فرزند خورشيد باشد. منو نخستين قربانى كننده است. قربانى او پيش نمونه قربانى هايى است كه اكنون انجام مى گيرد.
منو نخستين پدر بشر و غالباً نياى قوم آرياست. اما در ايران، منو به عنوان نخستين انسان از همان ابتداى امر از صحنه محو شده است گرچه نام او به صورت هاى گوناگون بر جاى مانده كه خود، دال بر شهرت وى بوده است. مشهورترين نامى كه از منو به جا مانده، «منوچهر» است، به معنى «كسى كه نژاد از منو (انسان نخستين) دارد.»
در هند، جز منو، پسر ديگر ويسوت، يمه (فارسى: جم) نيز پدر مردم شمرده مى شود كه با خواهرش يمى(۱۰) (فارسى: جمى، جمگ) نژاد انسان را پديد مى آورند. لقب جم در فارسى نيز «شيد» است كه معناى ثانويه درخشان يافته است (از آنجا كه همواره لقب خورشيد بوده است) و باز توجيهى است بر پسر خورشيد بودن او، پسر ويوسونت (فارسى: ويونگهان).
نام يمه معمولاً به معنى «جفت، توأمان» است. يمه و يمى در واقع يك زوج توأمان هستند. در نظر انسان اوليه، فكر اينكه نخستين نر و نخستين ماده از يك اصل باشند، كاملاً طبيعى است. همان گونه كه مشى و مشيانه همزمان از شاخه ريواسى پيدا شدند. در واقع، افسانه جم و جمگ و مشى و مشيانه احتمالاً فقط دو شاخه از يك اصل اند. نام «توأمان، جفت» به دوره هند و ايرانى برمى گردد و پس از جدا شدن اقوام آريايى از هم، نام «ميرا، مرد» (مشى) در ايران بر نخستين نر نهاده شد.
با نگاهى به داستان هاى آفرينش انسان، آنچه بيش از همه به چشم مى آيد، رابطه آدمى با خاك است. اين رابطه را چه در داستان هايى كه منشأ دينى دارند، مى بينيم و چه در اسطوره هاى بشرى. شايد ساخته شدن آدمى از گل به قياس با كارهاى كوزه گرى باشد كه از زمان هاى دور و دراز شناخته شده بود. بدين گونه است كه در مصر، خنون(۱۱) آدميان را از گل مى سازد و در اساطير بابل، زن - خداى ارورو(۱۲) هيكل انكيدو را از خاك مى سريشد. در حماسه آفرينش بابلى، خداى مردوك گل را با خون خداى كينگو به هم مى آميزد و انسان را از آن مى سازد. خون خدا به عنوان اصل حياتى در اساطير عبرى، جاى خود را به «دم خدايى» مى دهد كه در بينى آدم دميده مى شود و به او جان مى بخشد. در اساطير يونان نيز يكى از خدايان يونانى به نام پرومته بود كه انسان فانى را از خاك رس شكل داد و آفريد. همو كه آتش (نماد دانايى) را از خدايان دزديد و در ساقه توخالى گياهى پنهان كرد و براى انسان آورد و به اين ترتيب، آفريننده و خدمتگزار بشر شد.
در ادبيات پهلوى هم كيومرث لقب گلشاه دارد: «آن نخستين پذيرنده دين از دادار، كيومرث است كه بن مردم است. او به كنش دين در جهان و سامان بخشى و آراستن و رواج بخشيدن آفريدگان، نخستين گل شاه بود.» (دينكرد).
البته گل شاه در اصل «گرشاه» به معناى «شاه كوهستان» بوده كه در اثر همسان بودن املاى گل و گر در پهلوى (gl)، گمان رفته كه او شاه گل است و آنگاه واژه با هزوارش گل (طينا) نوشته شده است و در آثار نويسندگان عرب و ايرانى، لقب معمولى كيومرث شده است كه در هر دو صورت تلفظ، باز كيومرث به عنوان نخستين انسان يا پيش نمونه نخستين زوج بشرى رابطه اى مشهود با خاك و گل دارد. رابطه اى كه در تمامى داستان هاى آفرينش آدمى و نيز مرگ او تكرار مى شود: عاقبت خاك گل كوزه گران خواهيم شد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:3 توسط داریوش
|
در بینش اشوزرتشت خداوند را باید در روشنایی جستجو کرد پس هر زرتشتی به هنگام نیایش رو به سوی روشنایی می کند، هرگونه روشنایی درنماز تفاوتی ندارد . نور خورشید ، ماه ، چراغ که یکی از آنها نیز می تواند روشنایی آتش باشد . از سوی دیگر ایرانیان باستان ، آتش را نماد موجودیت خود یا نمادی از هویت ملی خودیا اجاق می دانستند و به آن افتخار می کردند زیرا آتش از بین برندة ناپاکی ها و روشن کنندة تاریکی ها است ، گرما و انرژی آتش چرخ های صنعت و پیشرفت را به چرخش می آورد و آتش درونی انسان اندیشه او را به خـردِ بی پایان اهورایی پیوند میدهد ، پس زرتشتیان به پیروی از نیاکان خود همچنان آتش را در آتشکده ها پرستاری می کنند تا یادآور پویایی روشنایی در هستی باشد .زرتشتیان آتشکده ها را درِمهر یعنی راه ورود مهربانی ها می دانند ومحلی است برای پیمان بستن دو دلداده چون پاک وبی آلایش می دانند.